سنتِ بــدکز شـهِ اوّل بـزاد

 

این شهِ دیگر قدم در وی نهـاد

(1/744)

هر که او بنهاد ناخوش سنتّی

 

سویِ او نفرین رود هر ساعـتی

(1/745)

نیکوان رفتند و سنّت‌ها بماند

 

وز لئیمان ظلم و لعنت‌ها بماند

(1/746)

راه و روش بدی که از شاه اوّل به وجود آمد باعث شد این شاه هم قدم در آن راه گذارد. هر کس که راه و روش بدو ناپسندي را بنيان نمايد هر ساعت مورد نفرين قرار مي‌گيرد. از نيكان راه و روش نيك و پسنديده بر جای خواهد ماند و از فرومایگان ظلم و ستم‌گری باقی می‌ماند که لعنت‌ها به دنبال آنان خواهد بود (در آیه‌ی 4 سوره‌ی بروج خداوند می‌فرماید: ”قُتِلَ اَصحابُ الاُخدُود“ که مفسران این آیه را در مقام سوگند دانسته یعنی کشته و نفریده باد اصحاب اُخدُود، که علاوه بر مقام سوگند، مقام نفرین هم دارد، نفریده یعنی نفرین کرده، در نتیجه فرومایگان که نسبت بدی برجای گذاشتند و مؤمنان را در عذاب آتش سوزانیدند مورد نفرین قرار گرفتند.)

لطیفه: گفته‌اند عذاب حریق در دنیاست، زیر آن آتش را که از بهر مؤمنان ساخته بودند تا آنان را به‌سوزانند، آتش بالا گرفت و همه‌ی خودشان را که بر آن از بلندی تماشا می‌کردند به‌سوخت[1]

تـا قیامـت هر کِه جـنسِ آن بـدان

 

در وجود آید، بُود رویش بدان

(1/747)

رگ رگست این آبِ شرین و آبِ شور

 

در خلایق می‌رود تا نفخِ صور

(1/748)

چون اصول و اندیشه‌ی نیک و بد هر دو در جهان موجود و جاری هست لذا اهل هر یک به همان سمت گرایش پیدا می‌کنند، نیکان از اصول نیک و بدان از اصول بد پیروی می‌کنند و تا قیامت هر کس از بدکاران که به وجود آید از جنس خود تبعیّت می‌کند و میلش و به قول مولوی کشش‌اش به اصول بد وسنت‌های بدکاران است و به همین علت است که می‌گوید تا قیامت هر که از جنس آن بدان به وجود آید رویش به سمت بدان است چون هر چیزی به سوی جنس خود کشش دارد. (در انتهای این داستان کشش بین جنسیت را توضیح می‌دهد) این اصول خوب و بد تا قیامت پابرجاست. این اصول و اندیشه‌های خوب و بد نیز هر یک به اصل خود جداگانه پیوستگی دارند هم‌چنان که در رگه‌های آب شیرین و آب‌شور هر یک جداگانه به سفره‌ی زیرزمینی اتصال دارند. و تا قیامت که در شیپور دمیده می‌شود این اصول خوب و بد در خلایق وجود دارند. تا روزی که در صور دمند هیچ نسبت و نژاد و جنسیّتی دیگر به کار ناید (آیه‌ی 101 سوره‌ی مؤمنون).

نیکوان را هست میراث از خوش آب

 

آن‌چــه میراثسـت اَورَثنَــا اَلکِــتاب

(1/779)

مصراع دوم اشاره به آیه‌ی 32 سوره‌ی ملائکه (فاطر) دارد که خداوند در ابتدای آیه می‌فرماید: پس ما میراث دادیم کتاب را به بندگانی که برگزیدیم“ (از پیغمبران و امت آن‌ها)، در بیت قبل مولوی دلالت نمود که اصول و اندیشه‌ی نیک و بد هر دو در جهان موجود و جاری هست و اهل هر یک به همان سمت گرایش پیدا می‌کنند، در این بیت به میراث نیکان مي‌پردازد و همان طوري كه خداوند فضل بزرگ خود را ميراث اصول نيك از كتاب آسماني براي نيكان و بندگان برگزیده فرموده است مولوی به آن استناد کرده و می‌گوید: هر آن چه میراث است از اصول نیک و بد میراثی است که خداوند وعده داده که نشانه‌ی فضل و بزرگواری خداوندی است، نیکان را میراث از اصول و اندیشه‌ی نیک داده است، زیرا نیکان از جنسیّت خود میراث می‌برند، آنان به دلیل‌دار بودن نور ایمان از معرفت الهی میراث می‌برند و ارواح آنان هم‌همانند انبیاء و دیگر دوستداران خداوند به عالم ملکوت اتصال معنوی دارند که به مناسبت جنسیّت و اتصال معنوی با عالم معنا از ”اَورَثنَا اَلکِتاب“ این میراث معنوی را برده‌اند.

لطیفه: ”عالم جبروت هم لوح محفوظ و هم کتاب خدای و هم‌دوات است، از جهت آن که عالم جبروت دو روی دارد، یک روی در خدا، و دیگر روی در ملک و ملکوت (به شرح بیت 756 ارجاع گردد)، و آن‌روی که در خدای دارد، لوح محفوظ گویند و کتاب خدای خواننده از جهت آن‌که هر چیز که بود، و هست، و خواهد بود، جمله به یک بار در عالم جبروت نوشته است، ”ولا رطب و لا یابس الا فی کتابِ مبین[2]“.

شــد نـیــازِ طالـبــان ار بنـگری

 

شعلـه‌هـا از گوهرِ پیـغامـبـری

(1/750)

شعله‌ها با گوهران گردان بـود

 

شعـله آن جـانـب رودکـان بود

(1/751)

نـورِ روزن گردِخـانه مـی‌دود

 

زآنکه خور بُرجی به بُرجی می‌رود

(1/752)

فروزانفر در تفسیر این ابیات نوشته: ”این سوز و درد طالب که در جان طالبان حقیقت زبانه می‌زند شعلۀ آتشی است که از جان پیغمبران مشتعل شده است زیرا آنان که طالب‌اند با حقیقت نبّوت پیوسته‌اند و اصل طلب و خداجويي و پژوهش حقّ پيغمبران بوده‌اند كه پيوسته روي در خدا آورده و به زاري و ابتهال تمام جوياي وصول ولقای وی بوده‌اند آن‌گاه می‌گوید که اگر ما آتشی را برگیریم شعله و زبانه‌ی آتش در پی آن گردان می‌شود و یا نور خورشید محّل خود را تغییر می‌دهد از آن جهت که آفتاب برفلک گردانست و از برجی به برجی دیگر می‌رود هم‌چنین طالبان و خواستاران جمال لم یزلی دست در فتراک انبیاء زده‌اند و بر پی ایشان می‌روند و این پیروی، نمودگار جنسیّت و خویشاوندی معنوی است[3]“. شرح نامبرده استادانه و بدیع است و نیازی به تفسیر دیگری نیست، با این وجود و ساده‌تر آن که مولوی می‌گوید: ای سالک اگر نیک بنگری نیاز به معنویت طالب است که از گوهر پیغمبران این معنویت شعله می‌کشد و نیاز طالبان را بر طرف می‌کند زیرا گوهر وجودی آنان از ”اَورَثنَا اَلکِتاب“ میراث دارد، هر جا گوهر برود شعله‌اش هم به دنبال آن می‌رود. و شعله‌های معنویت هم سو با این گوهران می‌باشند، کما این‌که خورشید را درنگر که در اطراف خانه گردان است، خورشید هم که منبع نوراست گردان بوده و از برجی به برجی دیگری می‌رود و پرتواش نیز به هم‌راه چرخش او حرکت می‌کند و این پیروی نور از خورشید و طالب از گوهر پیغمبر مربوط به جنسیّت و پیوستگی معنوی آن‌هاست که به همین مناسبت فرد نیک را مستحق وراثت معنوی می‌نماید.

هــرکـرا بـااختـری پیـوستـگیست

 

مرو را با اخترِ خود هـم تگیسـت

(1/753)

در ابیاتِ قبل مولانا در مورد کشش جنسیّت راهنمائی کرده و در تائید آن دلیل از عقیده‌ی ستاره شناسان می‌آورد و از تأثیر ستارگان بر حالات مخلوقات بهره‌ی مثالی می‌گیرد امّا منجّمان اعتقاد دارند تأثیر ستارگان مستقل از فعل خداوندی است و اگر چه مولانا از این مثال بهره می‌گیرد امّا به‌عنوان پیش درآمدی، تا در نهایت به ستارگان دیگری در معنویت اشاره کند که مشحون از انوار الهی بوده و نور هدایت الهی می‌باشند که پیوستگی با آن‌ها باعث هدایت می‌گردد امّا بدون طلب، این فیض تحصیل نه‌می‌گردد. هم‌تگی در این‌جا به معنای مناسبت است. مولوی بیان می‌کند: هرکس با ستاره‌ای پیوستگی دارد و آن کس چون با ستاره‌ی خود مناسبت دارد از خاصیت ستاره تأثیر می‌پذیرد.

طالعش گر زهره باشد در طرب

 

میـلِ کُلّی دارد و عـشق و طـلب

(1/754)

ور بود مریـخیِ خون‌ریز خـو

 

جنگ و بُهتان و خصومت جوید او

(1/755)

چون هر کس با ستاره‌ای پیوستگی دارد، اگر طالعش زهره باشد تمایل کُلی به شادمانی و نشاط، عشق و دوست داشتن دارد و اگر طالعش مریخی بود، خوی خون‌ریز مریخی او خواهان جنک و تهمت و دشمنی است(همین هم شاهدی است که هر چیزی به سوی جنس خود کشش دارد و از آن تأثیر می‌پذیرد).

عزیزالدین نسفی نوشته: ”اعضاء درونی نمودار هفت آسمان‌اند، مراره، آسمان پنجم است و نمودار فلک مریخ، از جهت آن‌که مریخ مراره عالم کبیر است و درین فلک ملائکه بسیارند و ملکی که موّکل است، بر قهر و غصب و ضرب و قتل سرور این ملائکه است. گُرده، آسمان سوم است و نمودار فلک زهره، از جهت آن که زهره گُردۀ عالم کبیر است و در اين فلک ملائکه بسیارند و ملکی که موکّل است بر نشاط و فرج و شهوت سرور این ملائکه است[4].“

اختــراننـد از ورایِ اختـــران

 

که احتراق و نحس نبود انـدر آن

(1/756)

سایران در آسمان‌هایِ دگر

 

غیـر این هفت آسمــان مُعتَبَـر

(1/757)

راسخان در تابِ انوارِ خـدا

 

نه به‌هم پیـوسته، نه از هـم جدا

(1/758)

در ورای این ستارگان و کواکب محسوس که ستاره‌شناسان تاثیرات سعد و نحس برآنان مترتب نموده‌اند ستارگانی وجود دارد که تاثیرات نجومی نحس در آنان نيست و از زوال مصون‌اند، این اختران يا ستارگان را برخی از شارحان نظیر لاهوری، اکبرآبادی، نیکلسون ”اسماء و صفات الهیه“، فروزانفر ”جان‌های اولیا مردان حق“ نوشته‌اند. قبل از شرح این ابیات برای روشن‌تر شدن مطلب از نوشته‌های عزیزالدین نسفی بهره می‌گیرم وی در رسالۀ یازدهم در بیان عالم ملک وملکوت و جبروت نوشته است: ”عالم اسم جواهر و اعراض است، مجموع جواهر و اعراض را عالم گویند.... عالم که موجود است وجودی خارجی دارد در قسمت اوّل بر دو قسم است: عالم ملک و عالم ملکوت یعنی عالم محسوس و عالم معقول، که این دو عالم را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفی ذکر کرده‌اند... عالم جبروت نه از قبیل ملک و ملکوت است، ملک و ملکوت و جبروت سه عالم‌اند و هر سه عالم‌های خدای‌اند، عالم جبروت ذات عالم ملک و ملکوت است... در حقیقت عالم جبروت مبداء عالم ملک و ملکوت است و عالم ملک و ملکوت از عالم جبروت پیدا آمدند و موجود گشتند و هر چیز که در عالم جبروت پوشیده و مجمل بودند، جمله در علم ملک و ملکوت ظاهر شدند و مفصّل گشتند و از عالم اجمال به عالم تفضیل آمدند و از مرتبه ذات به مرتبه‌ی صفات رسیدند، بدان که عالم صغیر نسخه و نمودار عالم کبیر است.... نطفۀ آدمی نمودار عالم جبروت است، و جسم و روح آدمی نمودار عالم ملک و ملکوت است... اگر نطفۀ را ذات جسم و روح‌گوئی، و جسم و روح را وجه نطفۀ خوانی، راست بود و اگر نطفه را کتاب مجمل‌گوئی، و جسم و روح را کتاب مفصّل‌خوانی هم راست بود، ... غرض این است که بدانی تمام موجودات یک وجود است و ملک و ملکوت و جبروت مراتب این وجودند... چون دانستی که یک وجود است، اکنون بدان که جبروت ذات این وجود است و ملک و ملکوت وجه این وجود و هر دو مرتبه‌ی این وجود است، و صفات این وجود در مرتبه‌ی ذات‌اند، و اسامی این وجود در مرتبه‌ی وجه‌اند، و افعال این وجود در مرتبه‌ی نفس‌اند، این معنی ملک و ملکوت و جبروت به طریق اجمال بود، به طریق تفضیل هم گویم که این مسئله در میان علماء، حکما و مشایخ از مشکلات علوم است و همه درین مسئله سرگردان‌اند. از جهت آن که این مسئله بنیاد کار و اصل کار است ... ملک مرتبه‌ی حسی دارد و ملکوت مرتبه‌ی عقلی و جبروت مرتبه‌ی حقیقی دارد. عالم جبروت عالم ماهیّات است. ماهیّات محسوسات و معقولات، مفردات، مرکبّات، جواهر و اعراض جمله در عالم جبروت بودند، بعضی به طریق جزوی و بعضی به طریق کُلی، ماهیّت مخلوق نیستند و اوّل نه‌دارند ”الذی اعطی کُلّ شی خلقه ثم هدی“ .... ملک نام عالم محسوسات و ملکوت نام عالم معقولات و جبروت نام عالم ماهیّات است، ماهیات را برخی اعیان ثابته، و بعضی حقایق ثابته گفته‌اند، این بیچاره اشیاء ثابته می‌گوید، از این جهت ثابته گویند که هریک آن‌چنان که هستند، هستند و هرگز از حال نگشتند و نه‌خواهد گشت ... پس عالم جبروت ذات عالم است، عالم جبروت مرآتی می‌خواست تا در آن جمال خود را بیند و صفات خود را مشاهده کند، تجلی کرد و از عالم اجمال به عالم تفضیل آمد، و از آن تجلّی دو جوهر موجود گشتند، یکی از نور و یکی از ظلمت، چون ظلمت قرین نور است، و حافظ و جامع نور و مشكاة و قایة نور است. و آن دو جوهر یکی عقل اوّل و یکی فلک اوّل است. اوّل چیزی که از دریای جبروت به ساحل وجود آمدند این دو جوهر بودند. از این جهت عقل اوّل را جوهر اوّل عالم ملکوت می‌گویند، و فلک اوّل را جوهر اوّل عالم ملک می‌خوانند. و هم از این جهت عقل اوّل را عرش عالم ملکوت می‌گویند، و فلک اوّل را عرش عالم ملک می‌خوانند. و هر دو جوهر نزول کردند، و به چندین مراتب فرود آمدند تا از عقل اوّل عقول و نفوس و طبایع پیدا شدند، و از فلک اوّل افلاک و انجم و عناصر ظاهر گشتند، و محسوسات و معقولات پیدا آمدند، و مفردات عالم تمام شدند. و مفردات عالم بیش از این نیستند. اکنون بدان عقول و نفوس و طبایع را عالم ملکوت می‌گویند، و افلاک و انجم و عناصر را عالم ملک می‌خوانند، و عقول و نفوس و طبایع را آباء می‌گویند و افلاک و انجم و عناصر را امّهات می‌خوانند. چون عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک را دانستی، حالیا بنقد بدان که ملکوت دریای نور است، و ملک دریای ظلمت است، و این دریای نور آب حیاة است و در ظلمت است. باز این دریای نور به نسبت دریاي ظلمت است با دریای علم و حکمت، و علم و حکمت آب حیوة است و در ظلمت است هم‌چنین به نسبت، آب حیوة چهار مرتبه دارد بلکه زیادت، اسکندر می‌باید که در ظلمات رود و از ظلمات بگذرد و به آب حیاة رسد. گاهی می‌شنوی که آب حیوة در ظلمات است و نه‌می‌دانی که آب حیوة چیست و ظلمات کدام است. بعضی از سالکان می‌گویند که ما به این دریای نور رسیدیم و این دریای نور را دیدیم. نوری بود نامحدود و نامتناهی و بحری بود بی‌پایان و بی‌کران. حیوة و علم و قدرت و ارادت موجودات از این نور است، بینائی، شنوائی، گویائی، گیرائی و روائی موجودات از این نور است، طبیعت و خاصیت و فعل موجودات از این نور است، بلکه خود همه از این نور است، و دریای ظلمت حافظ و جامع این نور است، و مشکاة و وقایه این نور است. و مظهر صفات این نور است. این دریای نور را آباء می‌گویند، و این دریای ظلمت را امّهات می‌خوانند. این آباء و امّهات دست در گردن خود آورده‌اند، و یک‌دیگر را در برگرفته‌اند: ”مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان“ و از این آباء و امّهات موالید پیدا می‌آیند ”یخرج منها اللؤلؤ و المرجان“ و موالید معدن و نبات و حیوان‌اند، و معدن و نبات و حیوان مرکّبات‌اند، و مرکبّات عالم بیش از این نیستند و مرکّبات از جائی نه‌می‌آیند و به جائی نه‌می‌روند، مفردات مرکّب می‌شوند، و مرکّب باز مفردات می‌گردد. ”کل شیء یرجع الي اصله“ و حکمت در ترکیب آن است تا مستعد ترقی شوند و عروج توانند کرد، و جام جهان نمای و آئیینه‌ی گیتی نمای گردند، تا این دریای نور و دریای نور و دریای ظلمت جمال خود ببیند، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کنند، بدان که مفردات نزول کردند و مرکبّات عروج می‌کنند و عروج در مقابله‌ی نزول باشد. بدان که ملک عالم شهادت است، و ملکوت عالم غیب است، و جبروت عالم غیب غیب است، یعنی ملک عالم حسی است، و ملکوت عالم عقلی است، و جبروت عالم فطرت است… جبروت مبداء کُل است، که عظمت و بزرگی عالم جبروت در فهم هیچ کس نه‌گنجد، عالمی است نامحدود و نامتناهی و بحری است بی‌پایان و بی‌کران، عالم ملک باین عظمت در جنب عالم ملکوت مانند قطره و بحر است، و عالم ملکوت باین عظمت در جنب عالم جبروت مانند قطره و بحر است و عالم جبروت باین عظمت پُر از خلقان است و آن خلقان را خبر نیست که به غیر زمین و آسمان ایشان زمینی و آسمانی دیگر هست... بدان‌که ماهیّات مفردات از عالم جبروت آمدند و موجود گشتند، و باز به عالم جبروت نه‌می‌گردند و معدوم نه‌می‌شوند، و ماهیّات مرکبّات از عالم جبروت می‌آیند، و موجود می‌شوند، و باز به عالم جبروت می‌روند و معدوم می‌گردند ”منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارهً اخری“ قبلاً گفته شد که ماهیّت بالای وجود عدم‌است، و عامّ‌تر از وجود و عدم است. پس ماهیت گاهی معدوم باشد، و گاهی موجود بود، و ممکن نیز هم چنین باشد. عالم وجود دیگر است، عالم عدم دیگر است، در عالم وجود خلقان بسیاری‌اند، و در عالم عدم هم خلقان بسیاری‌اند، و هر چیز که در عالم وجود موجود است، ذات آن چیز از عالم عدم است، و هر چیز که در عالم عدم معدوم است، وجه آن چیز از عالم وجود است، از عالم وجود تا به عالم عدم چندین راه نیست، و در میان ایشان تفاوت بسیار نیست، هر دو درهم بافته‌اند، و از یک‌دیگر جدا نیستند، عدم عالم اجمال است، و وجود عالم تفضیل است، عدم کتاب مجمل است، و وجود کتاب مفصل است، عدم لوح ساده است، وجود لوح منقّّش است چون لوح منقّش را از نقش پاک کنند، آن لوح در عالم عدم است، و چون لوح ساده را منقّش گردانند، آن لوح در عالم وجود است... حسّ را به عالم جبروت راه نیست، و عقل در وی سرگردان است، حس ترا به عالم ملک رساند، و عقل ترا به عالم ملکوت رساند، و عشق ترا به عالم جبروت رساند، از جهت آن‌که عالم جبروت عالم عشق است، خلقانی که در عالم جبروت‌اند، جمله بر خود عاشق‌اند. مرآتی می‌خواهند تا جمال خود را به‌بینند و صفات خود را مشاهده کنند. مفردات و مرکبّات عالم مرآت اصل جبروت‌اند. مراتب این وجه جمله مملو از عشق‌اند، هر مرتبه‌ئی که می‌آید آن مرتبه مرآت مرتبۀ ماقبل است و مرتبۀ ماقبل برخود عاشق است، و بر، مرات هم عاشق است، پس این وجود مملو از عشق است، و سالک چون به مرتبۀ عشق رسد، و به آتش عشق سوخته شود، و پاک و صافی و ساده و بی‌نقش گردد، وی را با اهل جبروت مناسبت پیدا آید، و به آتش عشق سوخته شود، و پاک و صافی و ساده و بی‌نقش گردد، وی را با اهل جبروت مناسبت پیدا آید، که اهل جبروت به غایت ساده و بی‌نقش‌اند، چون آیینۀ دلِ سالک را با اهل جبروت مناسب پیدا آید، آن‌گاه با آن مناسبت بر عالم جبروت اطلاع یابد، تا هر چیز که از عالم جبروت روانه شود تا به این عالم آید، پیش از آن‌که به این عالم رسد، وی را برآن اطلاع باشد، چنان‌که دیگران در خواب می‌بینند، وی در بیداری می‌بیند[5]“ در رسالۀ نوردهم می‌نویسد: ”وجود یکی بیش نیست، و این وجود ظاهری و باطنی دارد، باطن این وجود یک نور است، و این نور است که جان عالم است، و عالم مالامال آن نور است، نوریست نامحدود و نامتناهی و بحری است بی‌پایان و بی‌کران ... این نور می‌خواست که جمال خود را به‌بیند و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کند، تجلّی کرد و به صفت فعل ملتبس شد، و از باطن به ظاهر، و از غیب به شهادت، و از وحدت به کثرت آمد، و جمال خود را بدید، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد... این وجود هم قدیم است و هم حادث، هم اوّل است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن، هم خالق است و هم مخلوق، هم رازق است و هم مرزوق، هم ساجد است و هم مسجود، هم عابد است و هم معبود، هم محّب است و هم محبوب، هم عاشق است و هم معشوق و در جمله صفات هم‌چنین می‌دان. اگر از عالم کثرت درگذری و به دریای وحدت رسی، و در دریای وحدت غوص کنی، عاشق و معشوق را یکی بینی، و عالم و معلوم و علم را یکی یابی. این اسامی جمله در مرتبۀ وجه‌اند، چون از وجه درگذری و به ذات رسی، هیچ از این اسامی نه‌باشد[6]“.

گویند اولیا شیخی و پیشوائی و دعوت و ترتیب خلق نه‌کنند، از آن جهت که یک روی بیش‌تر نه‌داشته، آنان روی در خدا داشته و دایم به ذکر خدای و مشاهده‌ی او مشغولند، آرام ایشان به ذکر خداوند و ذوق ایشان لقای خداست. در نتیجه جان‌هائی که به عشق رسیده و به دریای وحدت رسیده‌اند (آنچه از دریا به دریا می‌رود / از همانجا کامد آنجا می‌رود- (769) مراد مولوی برای بیت 756 (اختران‌اند از ورای اختران / که احتراق و نحس نبود اندر آن) اولیا نیست امّا انبیاء به جهت رسالتشان دو روی دارند، یک روی به سوی خدا و دیگر روی به سمت بندگان خدا، از جهت آن‌که از خدا فیض گیرند و به بندگان خدا رسانند، آن روئی که به سمت خدای است آن را ولایت گویند و آن دیگرروی که به سوی بندگان است نبوّت نامیده می‌شود، حال با توجه به ابیات 749 (نیاز معنوّیت طالب از گوهر پیغمبر است) و 753 (که طالب با اختری پیوستگی دارد) و 758 (راسخان که همانا پیغمبران هستند در تابش انوار الهی می‌باشند) و 760 (که خشم او هم خشم مریخی نیست، زیرا یک روی به سوی بندگان خدا دارند) و 2-761 (که نور غالب وجود آنان از حق بوده و حق آن نور را برجان‌ها می‌فشاند) و با توجه به این‌که گفته شده اولیا شامل 356 نفری هستند که همیشه در عالم بوده و چون یکی از آن‌ها از عالم به‌رود یکی دیگر به‌جای وی نشانده می‌شود تا این که همیشه از این 356 نفر کم نه‌شود و همیشه مقیم درگاه خداوند باشند مراد از این اختران در این بیت جان‌های انبیاء است که اخترانی دیگر و در آسمانی دیگر هستند، آنان برخود عاشقند، چون عاشق و معشوق و عشق در عالم جبروت که عالم عشق است یکی شده (هر که را دامان عشقی نابُده / زآن نثار نور بی بهره شده-764)، اینان اخترانی ورای ستارگان آسمانی هستند و تأثیرات نجومی در آن‌ها نیست و معدوم نه‌می‌شوند (هر چند خدای را در عالم عدم خزاین بسیار هست و کلید این خزاین اسبابند، امّا بعضی از اسباب به‌دست ما نیستند، حرکات افلاک و ستارگان، و اتصالات کواکب و اتفاقات حسنه به‌دست هیچ‌کس نیست)، آنان در آسمان‌های دیگری غیر از این هفت آسمان مشهور سیّر می‌کنند، اینان ”راسخون در دین“ بوده و چون به ذات رسیده‌اند در تابش انوار خداوندی نه به هم پیوسته و نه از هم جدا می‌باشند.



[1]. کشف اسرار خواجه عبدالله انصاری. ذیل سوره‌ی بروج.

[2]. کتاب الانسان الکامل، صفحه 390.

[3]. شرح مثنوی شریف، جلد اوّل، صفحه 302.

[4]. کتاب الانسان الکامل، صفحه 147.

[5]. کتاب الانسان الکامل، صفحات 173-156.

[6]. کتاب الانسان کامل، صفحات 253 -249.