نقد بخشی از کتاب " شبی در کنار آفتاب " دکتر سروش . برگه ی چهارم
در ارتباط با سرودن این غزل ، " افلاکی " نوشته است که :
"همچنان حضرت سلطان العارفین چلبی عارف قدس الله سره العزیز روایت کرد که چون روح حضرت مولانا بجناب جلال ذات بیچون حق رجوع فرمود و حظایر قدس را بر مجالس اُنس اِنس اختیار کرد ، خدمت مولانا اختیار الدین امام مولوی که فرشته مصوّر بود گفت : چون حریر جسم مبارک ایشان را بر سر سریر نهادم و به ادب تمام و مهابت عظیم و غایت دهشت می شستیم و یاران محرم آب می ریختند و قطره ی آب بزمین نچکید الّا که همه را نوشیدند همانا که چون دست بر سینه ی مبارکش نهادم خداوندگار ما حرکت عظیم کرد و از من بی اختیار نعره برآمد و روی خود بر سینه ی بی کینه ی مبارکش نهادم و می گریستم همانا که بدست راست گوش مرا چنان بگرفت که هوشم برفت یعنی که دم مزن و جرأت مکن همچنان متحیّر درنگی مانده بودم از هاتف آوازی شنیدم که :
" اَلا اِن اَولیاء الله لاَ خوف عَلَیهِم وَ لاهُم یَحزَنَونَ وَ المُؤمِنُونَ لا یَمُوتُونَ بَل یُنقَلُون مِن دارِ اِلی دارِ "
نیست عزائیل را بر عاشقان دست و رهی
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
پس حالت و زمان و مکان سرودن این غزل که افلاکی در کتاب توصیف نموده حالتی و زمانی خاص بوده و مولانا اشاره می کند ما عاشقان دشمن " خود " هستیم و یار آن است که ما را می کُشد زیرا دشمن ما را می کُشد پس چون غرق دریا هستیم موج دریا است که مارا می کشاند به سوی وجود یار و در یار مستحیل می نماید . اگر به دقت ابیات این غزل را بخوانیم و درک نمائیم و پی می بریم که عاشق را معشوق با ترفندهائی که در غزل آمده به سوی خود می کشاند ولی نویسنده ی فوق سهواً و یا عامداً قافیه غزل را برای پیش برد نظریه ی غلط خود می کُشد تغییر داده است .( فقط مصرع اول بیت اول غزل می کُشد است و بقیه می کشد )
پس عزرائیل که نیروئی از قوت عاشق و انسان کامل است بر این انسان کامل و عاشق تمام دست رسی و راهی نیست چون عاشقان را هم خود عشق و هم سودای عشق به سوی خود می کشاند چون مرگی نیست استحاله است و بقول افلاکی انتقال از خانه ای به خانه ای دیگر است ، در حقیقت اتصال به دریا است که دیگر قطره در دریا محو است و قطره ای نیست تا کُشته شود .
مولوی تصوّری از جاودانگی دارد امّا جاودانگی ناشی از تصوّر مولوی از نفس متعالی و مقدمات ذهن گرایانه ی اوست که می گوید انسان عادی ( ما مردمان ) چون خود را جزئی از طبیعت ظاهری می داند از مرگ هراس دارد ، زیرا که در طبیعت اشیاء بر می دمند و می بالند و زوال می پذیرند .
مولوی سالک را به این امر دلالت می کند تا بداند که نفس واقعی او نه تنها محصول طبیعت نیست بل که خود سرچشمه ی طبیعت است ، و آن کسی از مرگ می ترسد که عالم را واقعی تر از نفس خویش پنداشته است .
جسم سایه ی روح است نه این که روح سایه ی جسم باشد ، روح جوهر است و همه ی عالم عَرَض آن که درک این مطلب انسان را از ترس مرگ می رهاند . ضمن آنکه اصلاً برای عاشق مرگی وجود نه دارد در تمام عالم یک انسان کامل هست که اوست عاشق حقیقی ، حال می خواهد این انسان کامل هر اسمی داشته باشد که معمولاً هم گمنام است و قرار هم نیست هر کس به راحتی و سهولت او را بشناسد که این انسان کامل نفس متعالی داشته و جاودان است و به همین علت در قرآن بیان شده که بین پیامبران هیچ تفاوتی نمی گذاریم زیرا همه ی آنان یکی هستن و اگر برخی از عرفا گفته اند موسی منم ، عیسی منم و .. حقیقت را بیان نموده اند ولی ما قدرت تحمل و هضم این گفته را نداریم ، چون حقیقت تام است .