سعیِ شکر نعمتش قدرت بـود

 

جبـرِ تـو انکارِ آن نعمت بـود

(1/940)

شکرِ قدرت قدرتت افزون کند

 

جبر نعمت از کَفَت بیرون کند

(1/941)

شکر باعث افزایش نعمت و ممارست در عمل و توانائی فرد شاکر می‌گردد و استفاده نه‌کردن از اسباب و بی‌کار گذاشتن اعضاء، به کار نه‌بردن قدرت و انکار آن نعمت است که از جبر مذموم ناشی می‌گردد، در نتیجه مولوی می‌گوید سعی و تلاش كردن شكرِ نعمتِ قدرتي است كه خداوند ارزاني داشته امّا اين جبر مذموم تو كه باعث شده سعي و تلاش را کنار گذاری انکار آن نعمت است پس شکرِ قدرت، قدرتت افزون کند در حالی که جبر انکار این قدرت است که نعمت را از کَفت بیرون می‌کند. فروزانفر ”بیت 941 را مستفاد از آیه‌ی 7 سوره‌ی ابراهیم ذکر نموده است[1]“. در این آیه خداوند فرموده: هنگامی که خداوند به شما آگاهی داد که، شکر نعمت گذارید من بر آن می‌افزایم ولی اگر کفران نعمت کنید کیفر من بسیار سخت است.

لطیفه: ”اگر شاکر بودید، ایمان شما را افزایش می‌دهم و اگر شکر ایمان کردید احسان شما را بیفزایم و اگر احسان را سپاس‌گزاردید، معرفت شما زیاد کنم و اگر شکر معرفت به جا آوردید، وصال و قرب را زیادت گردانم و اگر سپاس آن دو را گزاردید مشاهدت و دیدار را بیفزایم و اگر آنچه را به شما دادم شکر نمودید، آن‌چه را از ملاقات خود وعده داده‌ام زیادت کنم[2]

جبرِ تو خفتن بود در ره مخسب

 

تا نبینی آن در و درگه، مخسب

(1/942)

هان مخسب ای کاهلِ بی‌اعتبار

 

جز به زیرِ آن درختِ میـوه‌دار

(1/943)

جبر مذموم تو ای سالک که منجر به ترک سعی و تلاش است هم‌چون خوابیدن در میانه‌ی راه است در حالی که می‌باید راه را ادامه دهی و هیچ در میانه‌ی راه نه‌خوابی تا به مقصد و مقصود رسی، پس به هوش باش ای کاهلی که در میانه‌ی راه می‌خوابی و برای خود ارزشی قائل نه‌می‌شوی، نه‌خواب، به جز هنگامی که به مقصد رسیده‌ای، و آن هنگام به آسودگی در زیر درخت میوه‌دار به خواب، به نظر بنده درخت میوه‌دار در این بیت اشاره دارد به درخت چهارم که عقل است زیرا گفته شده که هشت بهشت وجود دارد و در ابتدای هر بهشت درختی که درخت چهارم عقل و درخت هفتم نورالله والخ است و این درخت است که با افشان شدن شاخه‌هایش نقل و زاد بر خفته می‌ریزاند تا به سعی و کوشش ادامه‌ی طریق دهد. زمانی نوشته: ”به هوش باش ای جبری کژ رو! روا نیست در جایی به‌خوابی مگر در زیر درختی میوه‌دار. یعنی ای سالکی که در میانۀ راه سلوک می‌خوابی و سعی و عمل را تعطیل می‌کنی! هرگز دمی آرام مگیر و همچنان بر عمل طاعت و خدمت استوار باش. و اگر خواستی به‌خوابی دست کم زیرسایه‌ی درختی میوه‌‌دار، یعني در ظلّ عنایت عارفان ربّانی که میوه‌های معارف را به تو ارزانی می‌دارند بیاسای تا او تو را از منازل سلوک به سلامت
گذر دهد[3]“.

عزیزالدین نسفی نوشته: ”بدان‌که گفته شد که هشت بهشت است. اکنون بدان که در اوّل هر بهشتی درختی است، و هر درختی نامی دارد، و آن بهشت را به آن درخت باز شناسند نام درخت اوّل امکان است، نام درخت دوّم وجود، نام درخت سوّم مزاج، نام درخت چهارم عقل، نام درخت پنجم خلق، نام درخت ششم علم، نام درخت هفتم نورالله و نام درخت هشتم لقا است که تا سالک به نورالله نه‌رسد به لقا نه‌می‌رسد[4]“ در نتیجه به نظر می‌آید در بیت دلالت می‌کند که: جبر همان حالت خفتن در راه سلوک است پس در راه نه‌خواب و تا به مقصد نه‌رسیده‌ای نه‌خواب، از کوشش و تلاش و ریاضت تا مقصد غافل مشو، ولی چون به مقصد رسیدی آن هنگام دیگر ریاضت از تو ساقط خواهد شد.

تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد

 

بر سرِ خفته بریزد نقل و زاد

(1/944)

جبـر و خـفتن در مـیانِ ره زنـان

 

مرغِ بی‌هنگام کی یابد امان؟

(1/945)

تا هر لحظه باد شاخه‌ها را افشان نموده و درخت عقل توشه‌های شیرین خود را بر سر خفته ریخته تا به‌تواند اشارت‌های خداوند را درک نموده و ”این‌قدر عقلی که دارد گُم نه‌شود“ (هنوز راه بسیار مانده و به ”درو درگه“ رسیده، به درخت چهارم، عقل رسیده و تا لقا بسیار مانده)، امّا جبر و خوابیدن در میان راه زنان یکی است و چنین کسی ایمن نیست، هم‌چنان که مرغی که بی‌هنگام آواز می‌دهد ایمن نه‌بوده و سرش را می‌بُرند.

ور اشـارتـهـاش را بـینی زنـی

 

مرد پنداری و چون بینی، زنـی

(1/946)

این‌قدر عقلی که داری گم شـود

 

سرکه عقل از وی بپّرد، دُم شـود

(1/947)

زآنکه بی‌شکری بود شوم و شنار

 

می‌بَرَد بی‌شُـکر را در قـعرِ نـار

(1/948)

گر توکُّل مـی‌کنـی در کار کُـن

 

کشت کُن پس تکیه بر جبّار کُن

(1/949)

در ابیات 935 و 936 در مورد اشارت‌های خداوند دلالت شد حال می‌گوید: اگر اشارتهایش را کوچک پنداری و اهمیتی نه‌دهی به صرف این‌که خود را مرد پنداشته‌ای و متکی به خود هستی (برخی از سالکان پس از اندک ریاضتی خود را مرد پنداشته و می‌پندارند که ”چرخ برهم زنم گر غیر مرادم گردد“) ولی اگر نیک دریابی بسیار ضعیف هستی (از نظر قدرت بدنی تشبیه به‌زن نموده). تو که اشارتهایش را خوار پنداری (بینی‌زنی) با این عمل همین مقدار عقلی را که داری زایل می‌نمائی و سری که عقلش پریده سر نیست بل‌که دم است وشعور و درکی در آن نیست، پس بدان بی‌شکری و به جا نیاوردن شکر نعمتش زشت (شنار) و بدیمن بوده و فرد ناسپاس در قعر آتش جای دارد. اگر توکُّل می‌کنی با کار کردن و تلاش نمودن توکُّل هم به‌کن مثلاً ابتدا کشت کن و پس از کاشتن بر خداوند توکُّل نما و به فضل و کرم او متکی باش، در نتیجه تلاش و کوشش وسیله و اسبابی است برای قوّت ادراک و ترک آن موجب محروم شدن از این نعمت خداوندی است.

باز ترجیح نهادنِ نخچیران توکُّل را برجهد

جمله با وی بانگ‌ها برداشتند

 

کان حریصان که سببها کاشتند

(1/950)

صدهزار اندر هزار از مرد و زن

 

پس چرا محروم ماندند از زَمَن

؟(1/951)

جمله‌ی نخچیران بر نفی اسباب و استدلال شیر هم‌آواز شده و اعتراض کرده و گفتند: آن طمع‌کارانی که به اسباب متوسّل شدند و تدبیرهائی نیز به کار بردند و تلاش می‌نمودند که صدها هزار مرد و زن بودند چرا از این نعمت‌ها که برشمردی محروم ماندند.

صد هزاران قـرن زآغـازِجـهان

 

همچو اژدرها گـشاده صد دهـان

(1/952)

مـکرها کـردند آن دانـا گـروه

 

که زبُن برکنده شد زان مکر کوه

(1/953)

کرد وصفِ مکرهاشان ذُوالجَلال

 

لِـتـزُولَ مِـنـهُ اَقـلالُ الجِـبـال

(1/954)

صد هزار قرن از آغاز جهان تاکنون آزمندان همانند اژدها صد دهان گشوده‌اند، این گروه زیرک و سیّاس مکر و حیله‌هائی می‌نمایند که از مکرشان کوه از بیخ کَنده می‌شود، خداوند بزرگ در وصف مکرشان چنین فرموده: ”مکر آنان کوه‌ها را از جای برکند“ (فروزانفر مصراع دوم بیت 954 را مأخوذ از آیه‌ی 46 سوره‌ی ابراهیم نوشته است)

جز که آن قسمت که رفت اندر ازل

 

روی ننـمود از شکـار و از عـمل

(1/955)

جـمـله افـتادنـد از تدبیـر و کـار

 

ماند کـار و حکـم‌هایِ کـردکـار

(1/956)

کسب جز نـامی مـدان ای نـامـدار

 

جهد جز وهمی مپندار ای عیـار

(1/957)

با آن که صد دهان گشوده‌اند ولی از شکار و تلاش و عمل آن آزمندان به جز سهمی که از روز ازّل خداوند مقدّر فرموده سهم بیش‌تری نصیبشان نه‌می‌گردد. در نتیجه تدبیر و تلاش تمام آن‌ها زائد بوده و تنها حکم خداوند و فضل و کرم وی پابرجاست، و تو ای نامدار کسب و کار را جز اسمی نه‌دان که تلاش و کوشش جز گمان و پنداری نیست (نخچیران استدلال می‌نمایند که مردم به ویژه آزمندان تلاش بسیار می‌نمایند امّا اثری حاصل نه‌می‌گردد و حتی ترفندها و مکرها می‌کنند که خداوند در موردشان فرموده: ”مکرشان کوه‌ها را از جای برکند“ امّا آن مکرها نیز بی‌اثر است و روزیِ هر کس همانست که از روز ازّل مقدّر است در نتیجه اثر و اسباب موکول است به‌خواست پروردگار و ما نیز دست از تلاش باید برداریم و به خداوند توکُّل کنیم و در بیان این مطلب تمثیلی را می‌آورد).

 

 

نگریستنِ عزرائیل بر مردی و گریختنِ آن مرد در سرایِ سلیمان و تقریرِ
ترجیحِ توکُّل بر جهد و قلّتِ فایدۀ جهد

زاد مردی چاشـتـگاهی در رسـید

 

در سـرا عـدلِ سلیمان در دویــد

(1/958)

رویش از غـم زرد و هر دو لب کبـود

 

پس سلیمان گفت ای خواجه چه‌بود؟

(1/959)

گفت عـزرائـیل در من ایـن چـنین

 

یک نظر انداخت پُر از خشـم وکیـن

(1/960)

گفت هین‌اکنون چه‌می‌خواهی؟بخواه

 

گفـت فـرمـا بـاد را ای جـان پنـاه

(1/961)

تـا مرا زینـجا به هندوسـتـان بَـرَد
ج

 

بوک بنده کان طرف شد، جـان بَـرَد

(1/962)

این تمثیل را مولوی از قول نخچیران بیان می‌کند چون نخچیران تقدیر خداوند را بر تدبیر بنده ارجح می‌دانند. آزاد مردی اوّل صبح دوان به سرای عدل حضرت سلیمان(ع) وارد شد، رویش از غم و اندوه زرد و هر دو لبش کبود بود، حضرت سلیمان با دیدن چهره‌ی او گفت: ای بزرگ مرد چرا این چنین پریشان و غمناکی، گفت: عزرائیل یک نظر پُر از خشم و کینه در من نگریسته. سلیمان گفت: خوب اکنون هرچه را می‌خواهی به‌گو. گفت: ای جان پناه به باد فرمان ده تا مرا از این‌جا به هندوستان بَرد، شاید در آن مکان از عزرائیل جان سالم به در بَرَم. (فروزانفر مصراع دوّم بیت 962 را مناسب با مضمون روایت ”اِذا قَضی اللهُ لِعَبدٍ اَن یَموُتَ بِاَرضٍ جَعَلَ لَهُ اِلَیها حاجَهً“ دانسته[5]).

نک زدرويشي گريزانندخلق لقـمه

 

حرص و اَمَل زانند خلق

(1/963)

ترسِ درويـشي مثـالِ آن هـراس

 

حرص و کوشش را تو هندستان شناس

(1/964)

حال تو ای سالک دریاب که خلق مردم برای این حریص و آزمند هستند تا از فقر و بی‌نوائی گریزند. ترس از فقر و بی‌نوائی همانند هراس آن مرد از عزرائیل است و حرص و کوشش را همانند هندوستان بدان. مولوی دلالت می‌کند که فقر و بی‌نوائی همانند مرگ امری مقدّر است که بنده حتی با سعی و تلاش هم نه‌می‌تواند از آن رهائی یابد هم‌چنان که آن مرد از ترس عزرائیل تدبیر نمود و به سلیمان پناه آورد و کوشش کرد به هندوستان رفت امّا نتیجه‌ی معکوس بخشید و سبب مرگش در هندوستان گردید.



[1]. شرح مثنوي شريف، جلد دوّم، صفحه 372.

[2]. کشف اسرار، خواجه عبدالله انصاری.

[3]. شرح جامع مثنوی معنوی، جلد اوّل، صفحه 326.

[4]. کتاب الانسان الکامل، رساله بیست و دوم، فصل پنجم در بیان درخت.

[5]. احاديث مثنوي، صفحه 11 و نيز، شرح مثنوي شريف، جلد دوم، صفحه 377.