شرح عرفانی مثنوی معنوی ، برگه ی پنجاه و هشتم
|
چون قلم از باد بُـد دفـتر زآب |
|
هرچه بنویسی فنا گردد شتاب |
(1/1101) |
|
نقشِ آبست ار وفا جویی از آن |
|
بازگردی دستهایِ خـود گـزان |
(1/1102) |
تأویل بر باطل همچون قلمی است از باد که بر روی دفتری از آب نقش میزد و هرچه را نقش بهزنی فوراً فنا میگردد و كاری عبث صورت دادهای چون ناپایدار بوده و دوامی نهدارد و اگر امید برآن تأویل و افکار بیاساس و بیهوده استوار کنی نقش برآب خواهد بود و پایدار نیست و به زودی زود جز پشیمانی حاصلی برایت ماندگار نهمیماند.
|
باد در مردم هوا و آرزوست |
|
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست |
(1/1103) |
|
خوش بود پیغامهایِ کردگار |
|
کو زسـر تـا پـای بـاشد پایدار |
(1/1104) |
فروزانفر نوشته: ”بدین جهت هوای نفس را به باد مانند میکند که باد محرک سطح آبست و موج میانگیزد و هوی و آرزو نیز باطن آدمی را در تصرّف میگیرد[1]“. مولوی در ابیات قبل گفت کسی که محمول میشود امير اختر میگردد و برآن تأثیر میگذارد، حال اگر تو براین مطلب شک کردهای به معجزهی پیغمبر که بر ماه تأثیر گذاشت و شق القمر نمود شک کردهای و تأویلات بیهوده و بیاساس مینمائی، در حالیکه این تأویلها ناپایدار است و دوامی نهدارند زیرا هوای نفست بر تو غلبه دارد. حال میگوید: قلمی که از بادست و تأویلهای بیاساس مینماید نشأت گرفته از هوی و آروزهای مردم تأویل کننده است و تو ای سالک هر وقت از هوی نفست فارغ گشتی معرفت خداوندی در دلت جای میگیرد و الهام ربّانی که پیغام هوست به تو میرسد. که این پیغامهای خداوندی کاملاً پایدار میباشند و موجب کشف و شهود میگردند.
|
خطبۀ شـاهان بگـردد و آن کـیا |
|
جـز کیـا و خـطبـههـایِ انـبـیا |
(1/1105) |
|
زانکه بَوشِ پادشاهان از هواسـت |
|
بـارنـامـۀ انبـیا از کبـریــاسـت |
(1/1106) |
|
از دِرمَها نـامِ شـاهـان بـرکَـنند |
|
نامِ احمـد تـا ابـد بَـر مـیزنـنـد |
(1/1107) |
|
نـامِ احمد نامِ جُـمله انبـیاسـت |
|
چونکه صد آمد نود هم پیشِ ماست |
(1/1108) |
خطبهی پادشاهان و بزرگی و شکوه آنان بازوالشان تغییر (بهگردد) مینماید امّا شکوه و بزرگی و خطبههای انبیا قابل تغییر نیست و همیشه ماندگار میباشند، زیرا شکوهِ (بوش) پادشاهان از هوای نفس بوده امّا برخلاف آنان حشمت و بزرگی (بارنامه) انبیا از خداوند است. اگر نیک بنگریم در مییابیم با تغییر و زوال هر پادشاهی نام وی هم از سکهها برداشته میشود ولی نام حضرت محمد(ص) تا ابد برروی سکهها حک میگردد (معمولاً از قدیم الایام در کشورهای اسلامی برروی سکهها ضرب میشده)، نام حضرت محمد(ص) نام همهی انبیاست (نبوت وی بر نبوت آدم و ذُریّت او سابق بود و ظهور وی به حقیقت ظهور تمام انبیا بیش از وی به منزلهی علت اعدادی برای ظهور و وجود حضرت محمد(ص) محسوب میشوند که مراتب و کمالات آن انبیا در وجود ایشان مندرج است)، همانطوری که وقتی عدد صد را داشته باشیم در حقیقت همهی اعداد کمتر در آن مندرج است.
هم در بیانِ مکرِ خرگوش
|
در شدن خرگوش بس تأخیر کرد |
|
مکـر را بـا خویشتن تقریر کرد |
(1/1109) |
|
در ره آمـد بـعـدِ تـأخـیرِ دراز |
|
تا به گوشِ شیر گوید یک دو راز |
(1/1110) |
خرگوش در رفتن به سوی شیر بسیار درنگ نمود و در این فرصت آن مکر را با خود حلاجی و مرور میکرد (هنگامی که در بیت 1010، خرگوش میگوید: ای یاران حقم الهام داد / مرضعیفی را قوی رأیی فتاد“ پس از آن مولوی دلالت میکند که ”تا به هفتم آسمان افروخت علم“ امّا نه ”علمهای اهل حس“ که ”پوزبند میشود“ بلکه آن علمی که ”جمله عالم صورت و جانست علم“ و سپس خرگوش را بهعنوان طبیب الهی معرفی میکند که صاحب همان علمی است که از حق الهام میگیرد و از آن علم رازی را به گوش شیر میگوید تا سبب رهائی گروه نخچیران گردد). خرگوش پس از تأخیر زیاد به سوی شیر رهسپار شد تا با شیر، مکری را که با دانش ساخته و پرداخته بود به صورت رازی در گوش او بهگوید. (چارهجوئی در طریق حقیقت ممدوح میباشد).
|
تا چه عالمهاست در سودایِ عقل |
|
تا چه با پهناست این دریایِ عقل |
(1/1111) |
|
صورتِ مـا انـدرین بـحرِ عـذاب |
|
میدود چون کاسهها بر رویِ آب |
(1/1112) |
انقروی، ”سودایِ عقل را به معنای وجود عقل نوشته[2]“، فروزانفر، ”به عشق و اندیشهی تند معنا نموده“[3]و همو در شرح شریف معنائی برای این کلمه متصوّر نهشده و نوشته: ”مقصود آنست که ذات حق در حدّ خود به سعه و اطلاق موصوف است و در مرتبهی ظهور و تجلّی، تمام اعیان ممکنات از وی صادر شدهاند و یا آنکه حقیقت انسانی با همهی کلیّت و گسترش خود، در افراد ظاهر شده و صور تعیّنات و اشخاص انسانی مانند کاسهای بر روی دریاست و از آن جهت که ظرفیّت و وسعت آن نسبت به دریا محدود و بسیار اندکست و مادام که انسان به کمال حقیقت نهرسد و از خود فانی نهگردد حرکت و جنبشی دارد و افعال را به خود نسبت میدهد و دعوی معرفت میکند و لاف علم و دانش میزند ولی چون به کمال معرفت نائل آید در آن بحر ژرف غرق میشود و زبانش کند و لال میگردد[4]“.
از آنجائی که ”عقل پنهانست و ظاهر عالمی“ و نیز عقل قابل ادراک با هیچ یک از حواس ظاهری و حتی باطنی نیست لذا مولوی آن را همچون ”سودا“ نامیده که در وجود ما با توجه به مشیّت وی، مرحمت شده هر چند که ما از حقیقت کامل آن بیخبریم که به همین علت هم دلالت میکند: عالمهای بسیاری در عقل وجود دارد و عقل همچون دریائی است با وسعت و پهنای بسیار و ما از دیدِ ظاهری به آن مینگریم و لذا این وسعت را در نهمییابیم و ما که به ظاهر اکتفا کردهایم و از معنا غافل ماندهایم در این دریای گوارا (بحرِ عذاب) همانند کاسههای خالی که بروی آب میروند فارغ از هرگونه حقیقت عقل هستیم (مولوی عقل را دریای بیکران و بسیار وسیع دلالت میکند، سپس آن دریای بیکران را بحرِ عذاب مینامد زیرا ثمرهیِ عقل شیرین و گوارا است و این در حالی است که برخی ”بحر عذاب“ را ”دریای ذات احدیث[5]“ معنی نمودهاند. علی الحال مولانا در مورد عقل کل که در اختیار بندگانی خاص و مقرب همانند انبیاء و اولیا بوده و محیط است بر همهی حقایق این ابیات را دلالت مینماید.
|
تا نشد پُر بر سرِ دریا چو طشت |
|
چونکه پُرشد، طشت در وی غرقگشت |
(1/1113) |
عبدالعلی محمد بحرالعلوم نوشته: ”صورت ما که تعینّاتند، در این بحر ذات مثل کاسه میرود و آب مخفی است، مادامی که کاسه خالی از عشق باشد بر سر آب میرود و آب مخفی است ولی همین که از عشق پُر شد غرق در بحر خواهد گشت و در ذات فنا خواهد شد[6]“. کریم زمانی نیز بر همين سیاق نوشته: ”مادام که کاسهی وجود آدمی از آب دریای بیکران الهی خالی باشد بر سطح آب میرود. ولی همین که کاسهی وجود ما از عشق دریای الهی پُر شد در آن دریا غرقه میآید[7]“. در این بخش چون خرگوشی با عقل و درایت تدبیری را به کار میبندد تا شیر که دشمن جان نخچیران است هلاک گردد گریزی به عقل میزند و وسعت دریای عقل را روشن مینماید و آن را به دریا تشبیه میکند و کراراً نیز آن را در موارد دیگری به کار برده و تمثیل آورده مثلاً دریای عدم (پس چه باشد عشق دریای عدم)، دریای عقل (تا چه پهناست این دریای عقل)، دریای معنی (اهل معنی، بحر معنی یافته) و موارد دیگر. امّا این تشبیهسازیها مثال است و خود میگوید:
”کیست ماهی چیست دریا در مثل / که بدان ماند ملک عزوّجل“
”صدهزاران بحر و ماهی در وجود / سجده آرند پیش آن اکرام وجود“
لذا با آن که این تشبیهها ناقص است امّا مثال میگویم، در نتیجه نه میتوان این تشبیهها را ملاک قرار داده و آگاهی بدهیم و نتیجه بگیریم که: تشبیه صورت به کاسه و حقیقت به دریا در فیه ما فیه نیز آمده است[8]“. علی الحال مولوی در مورد عقل ارشاد میکند که ابیات ما قبل و ما بعد این بیت دلالت بر آن دارد و ابداً در مورد عشق در این ابیات اشارتی وجود نهدارد تا تفسیر را به جانب ”عشق دریای الهی“ سوق دهیم. وی میگوید: صورت ما در درياي گوارای عقل همچون کاسهها بر روی آب میدود و تا کاسه (وجود ما) پُر از عقل نهباشد در دریای عقل غرق نهخواهد شد، پس وجود ما خالی از عقل است که بروی آب، همچون طشت خالی میرود.
|
عـقل پنهانست و ظـاهـر عـالـمی |
|
صورتِ مـا مـوج یا از وی نَمی |
(1/1114) |
|
هرچه صورت می وسيلت سازدش |
|
زان و سیلت بحر دور اندازدش |
(1/1115) |
در بیت 1111 روشن نمود که عالمهای بسیاری در عقل وجود دارد و دریای عقل وسیع است حال میگوید عقل (که مراد از آن عقل کُل است)پنهان میباشد ولی ظاهر آن را که عالمی میپنداریم تمام حقیقت عقل نیست که از آن موج و یا نمی بر ما ظاهر است (موج و یا نَم هر چند همان دریاست امّا رنگ تعیّن گرفته و محدود و متعیّن شده در حالی که دریای عقل محدودیت نهدارد). هرچه صورت وسیله فراهم میآورد تا فرد به حقیقت نزدیک گردد، دریای عقل به توسط همان وسیله او را دور مینماید چون حقیقت از تصوّر ما برتر است و با عقلِ جزوي نهميتوان آن را درك كرد و بايد به عقل كُل آراسته شد ”عقل جذوي را وزير خود مگير / عقل کُل را ساز ای سلطان، وزیر“ و مولوی دلیل این دورشدن را در ابیات 1126 به بعد بیان و دلالت مینماید هر چند در بیت ما بعد نتیجهی ”دوراندازدش“ را بیان میدارد.
|
تا نبیند دل دهندۀ راز را |
|
تا نبیند تير دور انداز را |
(1/1116) |
حقیقت را نهمیتوان با عقل جزوی درک نمود و از تصوّر ما برتر است و باید سالک به عقل کُل آراسته باشد.
”عقل جزوی را وزیر خود مگیر / عقل کُل را ساز ای سلطان وزیر“.
اگر سالکی از عقل کُل غافل مانده باشد و با عقل جزوی برای خود حجت و دلائلی فراهم آورد حقیقت را درنهمییابد و همان حجتها و وسائل باعث دوری او از حقیقت میشود، هرچند همین دورشدن نیز حکمت الهی و به جهت استکمال وی است. عقل کُل انسان را به استکمال و حقیقت وجود رهنمون میسازد. در نتیجه همان حجتها و وسائل باعث دوری سالک میشود و گوهر معرفت در دل اونهمیافتد ”قطرۀ دل یکی گوهر فتاد“ و قادر به روئیت و شناخت دهندهی راز نهخواهد بود. همچنان که و با وجود آنکه تیر در قبضه و تصرّف کمان انداز است امّا مشیّت الهی براین قرار میگیرد که تیرانداز را نهتواند مشاهده کند.
[1]. شرح مثنوی شریف، جلد دوّم، صفحه 421.
[2]. شرح کبیرانقروی، جلد اوّل، صفحه 278.
[4] . شرح مثنوی شریف، جلد دوّم، صفحه 425.
[5]. شرح جامع مثنوی معنوی، جلد اوّل، صفحه 376.
[6]. شرح مثنوی، عبدالعلی محمد بحرالعلوم، صفحه 78.
[7]. شرح جامع مثنوی معنوی، جلد اوّل، صفحه 376.
[8]. شرح مثنوی شریف، جلد دوّم، صفحه 426.