اسپِ خـود را یـاوه دانـد وز ستـیز

 

می‌دواند اسپِ خـود در راه تـیز

(1/1117)

اسـپِ خـود را یـاوه داند آن جـواد

 

و اسپِ خود او را کشان کرده چو باد

(1/1118)

در فغان و جُست و جو آن خیره سَر

 

هر طرف پرسان و جـویان در به در

(1/1119)

تمثیل می‌آورد برای آن سالکانی که گاهی از وجود عقل کُل غافل می‌شوند و با عقل جزوی به مسائل می‌نگرند و هر چند ”صورت می و سیلت سازدش“ و به پندار خود با عقل جزوی افعال عقل را در ظاهر می‌نگرد امّا دریای عقل ”زان وسیلت دوراندازدش“، که همانند کسی است سوار بر اسب ولی غافل از مرکوب و شتابان به این سو و آن سو اسب را می‌دواند و می‌پندارد اسب را کم (ياوه) کرده و در جست و جوی آن است در حالی که اسب او را حمل کرده و هم‌چو باد او را می‌برد، فرد برروی اسب نشسته در جست و جوی اسب توأم با فغان بهر سو در بدر دوان است.

کانکه دزدید اسپِ ما را کو و کیست؟

 

 این‌که‌ زیرِ رانِ ‌توست ای‌خواجه چیست؟

(1/1120)

آری این اسپست، لیک این اسپ کو؟

 

 بـا خـود آی ای شهـسوارِ اسـپ جـو

(1/1121)

همان‌طوری که ”در فغان و جست و جو“ بود با خود می‌گفت: کسی که اسب مرا دزدیده کجا و کیست؟ (”عقل جزوی آفتش و هم است و ظن / زآنکه در ظلمات شد او را وطن“)، ای خواجه این‌که در زیر ران توست و سوارش هستی، پس چیست؟ خواجه تاش با اتکا به عقل جزوی خود گفت: آری، این‌که سوارش هستم اسب است امّا این اسب کجاست؟ (”مست آب و پیشِ رویِ اوست آن / اندر آب و بی‌خبر زآبِ روان“)

به خود آی ای چابک سوار اسب‌جو (”تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز“). ادوارد ژوزف پس از آن‌که تفسیر بحرالعلوم را صحیح‌تر دانسته نوشته: ”در این مورد رجوع شود به آیه‌ی 4 سوره‌ی حدید که می‌فرماید: وَهُوَ مَعَکُم اَینَ ما کُنتُم وَاللهُ بِما تَعمَلُونَ بَصیرٌ یعنی: هر کجا که باشید او با شماست[1]“. در حالی که در این آیه خداوند می‌فرماید: آن‌چه در زمین می‌رود و آن‌چه بیرون می‌آید و آن‌چه از آسمان نازل می‌شود و آن‌چه به آسمان می‌رود، همه را می‌داند و همه‌جا با شماست و به آن چه می‌کنید بینا و آگاه است. ودر نهایت کلام آن که در این آیه خداوند می‌فرماید: هرجا باشید من به عنایت و رحمت با شمایم، هرجا سوخته و اندوه زده‌ایست من شاهد جان اویم، چون بر بندگان مهربانم، کما این‌که در دنباله‌ی آن در آیه‌ی نهم می‌فرماید: خداوند به شما مهربان و سخت بخشاینده است. در نتیجه این ابیات ناظر براین آیه نه‌خواهد بود. مولوی در این ابیات سالک را به دریای عقل (کُل) راهنمائی می‌کند و او را از ظاهر و صورت عقل برحذر می‌دارد تا سالک به ظاهر اکتفا نه‌کرده و هم‌چون سوارکاری نه‌باشد که برروی اسب نشسته امّا اسبش را طلب می‌کند ولی در این آیه خداوند بشارت می‌دهد که چون مهربان و بخشاینده هستم در همه حال با شمایم و سازنده‌ی کار شمایم و از رحمتم شما را توفیق می‌دهم.

جــان زپیـدایــی و نـزدیـکیسـت گُم

 

چون شکم‌پُر آب و لب خشکی چو خُم

(1/1122)

در مصراع اول می‌فرماید: جان هم اگرچه پیدا و نزدیک است ولی پنهان و گُم می‌باشد. (ولی محمد اکبرآبادی مراد از جان را ذات حقّ دانسته، محمد بحرالعلوم نیز، ذات باریتعالی تفسیر نموده). مولانا در ابتدای نکات عرفانی این بخش جان را دلالت می‌کند و نه حق تعالی را، زیرا حق به لفظ، جانِ جان‌ها و يا جانِ جانان است و به همین علت هم در مصراع دوم شکم پُر آب را تمثیل می‌آورد تا برخی را مورد خطاب قرار دهد، آن‌هائی که به اسرار الهی نامحرمند و هم‌چو خُم لب خشک بوده، امّا شکم پُر آب دارند (”بس نهان از دیدۀ نامحرمان / لیک بر محرم هویدا و عیان“، که بیت ماقبل آن در دفتر پنجم باده را می‌فرماید که از غیب است و کوزه زین جهان، ”کوزه پیدا ولی باده در وی بس نهان“) که مخفی بودن جان از شدّت جلا بر نامحرمان را دلالت می‌کند و پس از آن به این مطلب می‌پردازد که وجود نور خداوندیست که سالک را صاحب مشاهده می‌کند تا جان را به‌تواند به‌بیند و دیگران این چنین بصیرتی را نه‌خواهند داشت و با وجود آن‌که جان در درون آن‌هاست امّا گُم و ناپیداست و قابل دید برای آن‌ها نه‌خواهد بود، کما این‌که با دیدن نور حقیقی می‌توان رنگ‌ها را ديد و حقيقت را مي‌توان در ضدّ آن يافت و در نتيجه نهان را با ضدّ آن مي‌توان پيدا كرد و عقل، عقلِ كُل به تمایز آن دو حکم خواهد کرد و همان‌طوری که با ضدّ نور (ظلمت) نور را شناختی، حقّ را با ضدّ آن می‌توان شناخت و چون حقّ را ضدّی متصّور نه‌خواهیم شد، در نتیجه نهان است و به قول شیخ محمود شبستری:

”جهان جمله فروغ نور حق دان / حق اندر وی زپیدائیست پنهان“ (و پنهان بودن حق را در بیت 1133 بیان می‌کند) در ابیات ماقبل اسب مرکوب است و راکب، مرکوب خود را نه‌می‌بیند و آن را جست و جو می‌کند، در این بیت جان حکم مرکوب را دارد و آن را تمثیل می‌آورد تا پس از آن پله پله دلالت و نکات عرفانی بدیعی را روشن نماید. ضمناً به ابیات 4-761 همین دفتر توجه شود تا درک گردد که نور برجان‌ها افشانده می‌شود و پس از افشانده شدن نور می‌توانی رنگ‌ها را به‌بینی. والی می‌توان هم تفسیر کرد که عالم لبریز از آثار حق است و ذات حضرت حق از شدت ظهور ونزدیکی پنهانست امّا چنین تفسیری هیچ سنخیّتی با ابیات قبلی و تمثیل فارسِ اسب جو نه‌خواهد داشت و مولانا پله پله در ابیات بعد به دلالت این موضوع خواهد پرداخت.

کی ببینی سـرخ و سبـز و فـور را

 

تا نبینی پیش از این سه نور را

(1/1123)

لیک چون در رنگ گُم شد هوشِ تو

 

شـد زنورآن رنگـها روپوشِ تو

(1/1124)

در بیت قبل جان را دلالت نمود که پیدا و نزدیکست ولی بر اکثریت مخفی می‌باشد حال در ادامه‌ی آن شرط قائل می‌شود و می‌گوید برای دیدن جان نور خداوندی لازم است. حتی در این بیت رنگِ جان را برای سالک روشن می‌کند و دلالت می‌کند که دانستن رنگِ جان تو را غرق رنگ و ظاهر می‌نماید و همان رنگ حجاب تو می‌گردد و لذا هیچ ارزش معنوی به ارمغان نه‌می‌آورد و سالکی که به نور رسیده آن هنگام وجود این نور باعث دیدن رنگ جان می‌گردد و سپس تمثیل می‌آورد که با وجود نور حسی می‌توان رنگ را هم دید تا مطلب کاملاً روشن گردد. می‌گوید: ای سالک تا به نور نه‌رسيده باشی و آن را نه‌دیده باشی کی می‌توانی رنگ سرخ و سبز و بورِ (فور) جان را به‌بینی امّا چون هوش و حواست را به رنگ داده‌ای تا رنگِ جان را به‌بینی از اصل غافل شده و نور باعث می‌گردد که رنگ حجاب تو گردد ولی اگر از ابتدا نظر بر نور قرار گیرد و سپس به رنگ هیچ‌چیز نهان نه‌خواهد بود (دلالت‌ها را پله پله روشن می‌نماید تا به‌پردازد به این‌که معرفت خداوند ”بس نهانست از دیده‌ی نامحرمان“).

چونکه شب آن رنگها مستور بود

 

پس بدیدی دیدِ رنگ از نور بود

(1/1125)

نیست دیـدِ رنـگ بی‌نـورِ برون

 

همچنین رنگِ خیـال انـدرون

(1/1126)

ایـن بـرون از آفـتاب و از سُـها

 

و اندرون از عـکسِ انـوارِ عُـلا

(1/1127)

رنگ‌ها در تاریکی شب پوشیده و پنهانست در نتیجه دیدِ رنگ مستلزم وجود نور است (ضمن ‌آن‌که نور بدون ظلمت به ظهور نه‌می‌آید و وجود نور باعث پیدائی رنگ می‌گردد)، و چون نور نه‌بود رنگ‌ها دیده نه‌می‌شوند، هم‌چنین رنگِ خیال اندرون نیز بدون نور دیده نه‌می‌گردد، نور بیرونی نوریست که از آفتاب و ستارگان ساطع می‌گردد و نور اندرون
نیز از انوار غیبی (سُها با آن‌که نام ستاره‌ایست امّا در این بیت مثال و اشاره‌ایست به ستارگان آسمان).

نورِ نورِ چشم خود نورِ دلست

 

نورِ چشم از نـورِ دلـها حاصـلست

(1/1128)

باز نورِ نورِ دل نـورِ خـداست

 

کو زنورِ عقل و حسّ پاک و جداست

(1/1129)

چون دلالت شد که نور اندرون از انوار غیبی خداوند است، پس نور چشم که به معرفت الهی مزیّن شده همان نور دل است و از نور دل‌ها حاصل می‌گردد (مشروط به این‌که دلِ مؤمنان واقعی او باشند که به علم لدُنی که سرشار از نورمعرفت الهی است رسیده باشند. خداوند در آیه‌ی 49 سوره‌ی عنکبوت فرموده: ”بَل هُوَ آیاتٌ بَینّاتٌ فِی صُدوُرِ الذِّیِنَ اَوتوُا العِلمَ وَما يَجحَدُ العلم وَ ما يَجحَدُ بِآیاتِنا اِلّا الظّالِموُنَ“ که در این آیه دل‌های خواص خداشناسِ صاحب علم را خزانه‌های غیب و برهان‌های حق معرفی نموده، پس دلی که گنجینه‌های الهی بوده و معرفت خداوندی و علم لدُنی در آن قرار گرفته ”انعکاس انوار عُلا“ می‌باشد) و نیز نور دل همان نورخداست و تو ای سالک بدان که این نور با نور عقل و حس تفاوت دارد و از آن‌ها کاملاً جدا می‌باشد.

لطیفه: هرچه را جویند از معدن آن چیز جویند، چنان که آفتاب از مدار فلک جویند که جای طلوع اوست، و نور معرفت و وصف ذاتِ احدیت از دل‌های عارفان جویند که دل‌هایشان کانون معرفت اوست. این است که خداوند فرمود: ”قرآن در دل‌های مؤمنان و دانایان است“. و در آن بشارتی است که محمد مصطفی(ص) فرمود: اگر این قرآن در پوست گاو نهاده بودی، فردا آن پوست به آتش نه‌سوختی، پس مؤمنی که این قرآن در دل دارد به طریق اولی فردا به آتش نه‌سوزد. و تو ای سالک آتشِ در دل را خواهان باش و بدان که دل عارف شبیه دستگاه گلاب گیریست که گُل در آن ریزند ولی تا آتش در زیر آن نه‌کنند گُلاب حاصل نه‌می‌گردد و بوی گُل نه‌دهد[2]“.

شب نبُد نور و ندیدی رنـگها

 

پس به ضّدِ نور پیدا شـد تـرا

(1/1130)

دیدنِ نورست آنگه دیدِ رنگ

 

وین به ضّدِ نور دانی بی‌درنگ

(1/1131)

شبی که نور نه‌بود و رنگ‌ها نه‌دیدی آن‌هنگام به سبب تاریکی (ضدّنور) پی به نور خواهی بُرد (و تو ای سالک بدان هر چیز نهان به ضدّ آن قابل شناخت است)، شرط روئیت، در ابتدا دیدن نور است و چون نور را دیدی رنگ را خواهی دید و این نور را هم بی‌ د‌رنگ به ضدّ نور خواهی دید. (زمانی نوشته: ”دیده شدن رنگ به واسطه‌ی وجود نور است، زیرا که رنگ ضدّ نور است و این مطلب از امور بدیهی است و نیازی به تأمل و درنگ نه‌دارد[3]“. در حالی‌که ضدّ نورتاریکی یا عدم نور است و نه رنگ و مولوی خود در بیت قبل دلالت نموده که شب، هنگامی که نوری نه‌بود و تاریکی حکم فرما بود. رنگی را نه‌خواهی دید پس به ضد نور یعنی تاریکی پی به نور خواهی بُرد، چنان که در گُم‌راهی پی به هدایت خواهیم بُرد، هم‌چنین در غم پی به شادی، کما این که همین نظریه را در بیت بعد دلالت می‌کند و آن را روشن بیان می‌نماید).

رنج و غم را حق پیِ آن آفرید

 

تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

(1/1132)

خداوند رنج و غم را به همین دلیل آفریده تا ضدّ آن که راحتی و شادی است به دنبال رنج و غم پیدا شود. پس تو ای سالک بدان هر چیز نهان به ضدّ آن شناخته می‌شود و شناخت در رسیدن به آن اضداد باعث به وجود آمدن آن‌ها شده است کما این که در دفتر دوّم هم می‌گوید: ”تا نباشد راست کی باشد دروغ / آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ“.

پس نهانیها بـه ضد پـیدا شود

 

چونکه حق را نیست ضد پنهان بود

(1/1133)

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ

 

ضدبه ضـد پیدا بود چون روم و زنگ

(1/1134)

پس به ضدِّ نور دانستی تو نور

 

ضدّ ضد را مـی‌نـمایـد در صـدور

(1/1135)

در ابیات قبل مخفی بودن عقل و جان از فرط پیدائی و نزدیکی بیان شد و چون این نکته نیاز به شرح و تفهیم داشت مولانا تمثیل فارسِ اسب جو و تمثیل رنگ را برای عقل و جان بیان کرد و نتیجه گرفت: تاریکی شب که نوری نیست دلیلی خواهد بود بر این که نور باعث دیدِ رنگ می‌گردد، شادی هم به سبب ضد خود غم پدید می‌آید کما این که نور هم به سبب ضدّ خود تاریکی پیدا می‌شود و ما هر چیز نهان را با ضدّ آن می‌توانیم به‌شناسیم و سپس در ادامه می‌گوید پس نهان‌ها به سبب ضد آن‌ها پیدا می‌شوند امّا چون خداوند ضدی نه‌دارد و نه‌می‌توان برای آن ضدی متصوّر شد در نتیجه پنهان است و به چشم دیده نه‌شودو حتی ادراک ما نیز به‌کُنِه ذاتش پی نه‌می‌برد که در ابیات بعد این مطلب را با مثال صورت ذهنی یا خارجی سخن دلالت خواهد کرد. اگر چه این دلالت‌ها برای سالکین نکته سنج‌که ”دانه‌ی معنی را بگیرد“ بیان شده تا آنان این نکات مهم عرفانی را دریابند والی عرفای کامل که به مرتبه‌ی کشف ذات الهی رسیده‌اند بر این معنی واقفند زیرا آنان با دیده‌ی حق بین در صوّرِ جمیع موجودات مشاهده‌ي حق می‌نمایند و خود و جمیع موجودات را قائم به‌حق می‌بینند و هرچه را دانند و بینند حق دیده و حق دانسته‌اند، به قول عراقی:

”به‌هر که می‌نگرم صورت تو می‌بینم / ازین میان همه در چشم من تو می‌آئی“

پس آنان هرچه را بینند جز خدای نه‌خواهند دید که به همین علت گفته‌اند ”به حکم اتحّاد مظهر و ظاهر، عاشق و معشوق در خارج از یکدیگر متمایز نیستند هر چند که عقل جزوی بین آن‌ها تفاوت قائل می‌گردد و هر یک را به حقیقت غیر دیگری می‌شمارد“. امّا خداوند که وجود واحد است و به تعبیری در هر کجا به نوعی تجلّی می‌نماید و چون اهل کشف هر یک به حسب زمان و مشرب نوعی مکاشفه داشته‌اند به صورت‌های مختلفی بیان شده والی اگر وجود واحد را از وجه حق به‌توان دید کثرتی نه‌خواهد بود.

”محقق را که وحدت در شهود است / نخستین نظره بر نور وجود است“

”دلـی کـز معرفت نور و صـفا دیـد / زهر چیزی که دید اوّل خدا دیـد“

مولوی می‌گوید: پس نهانی‌ها (بر محرمان) به سبب ضدّ خود پیدا می‌شوندامّا چون که خداوند را ضدّی نيست به همین علت پنهان و مستور است و، چون از ابتدا نظر بر نور داشتی و پس از آن به رنگ، ضد به ضدّ خود پیدا خواهد بود همانند تفاوت سیاه و سفید که پیدا و مشخص است (زمانی در تفسیر بیت 1134 نوشته: ”زیرا ابتدا چشم، نور را می‌بیند و سپس رنگ را. پس هر ضدّی با ضدّ خود شناخته آید. چنان‌که رومیان سفیدپوست با زنگیان سیاه پوست شناخته شوند[4]“. مولوی دیدِ رنگ را از نور دلالت کرده ”پس بدیدی دیدِ رنگ از نور بود“ و نه این‌که چشم اوّل نور را می‌بیند بعد رنگ را، اگر سالکی معناگرا بود و نور را دید، دیگرتوجهی به رنگ نه‌خواهد داشت، ظاهر پرستان به رنگ توجه دارند والی سالکان باید”همچو آهن زآهن، بی‌رنگ شوند“ تا این که ”به‌بینند ذاتِ پاک صافِ خود“. و سالک باید به‌داند که ریاضت و مجاهدت بسیار باید کشید و ثبات در این امر و سپس صبر ایوبی ضرورت دارد تا به این نور رسد و لذا در ابتدا ترک ماسوی باید کرد و بت‌ها را شکسته تا یک قبله به وجود آید و برای صافی و پاک نمودن دل با توسل به آتش ریاضت و مجاهدت مستمر در صحبت دانائی باید ثبات نمود تا اولین مقام حاصل آید و پس از آن راهی بس طولانی و صعب وجود دارد که در نهایت و آخرین مقام نور خداوند پیدا خواهد شد، آن هنگام خواهد دید که خدا با همه است و هیچ ذره‌ای از ذرات موجودات نیست که خداوند به ذات با آن نه‌باشد و برآن محیط نه‌باشد و از آن آگاه نه‌باشد همان طوری که در آیه‌ی 103 سوره‌ی انعام فرموده و در ابیات بعد گفته آمده. ولی هر کسی به نحوی از این نور خبری داده که همگی این اخبار از وجه نور بوده در حالی که هیچ کسی از ذات این نور خبری نه‌داده و گویند به این دلیل بوده که از ذات این نور نه‌می‌توان خبر داد. در هر صورت شرح آن همان است که ذکر شده). در نتیجه تو ای سالک با وجود ضد نور، نور را دانستی چون ضدّ، ضدّ خود را آشکار نموده والی بر تو نهان بود.

نورِ حق را نیست ضدّی در وجود

 

تا بضـدّ او را تـوان پیـدا نمـود

(1/1136)

لاجَـرَم اَبـصـارِمـا لا تُــدرِکُـه

 

وَ هوَ یُدرِک بین تو از موسی و‌کُه

(1/1137)

و از آنجائی که نور حق را ضدّی نیست تا به سبب ضدّش او را پیدا کرد، لذا چشمان ما (در این جهان) او را نه‌خواهد دید ولی او همه‌ ما را می‌بیند و این‌که چشمان ما او را نه‌خواهد دید را می‌توانی از ماجرای حضرت موسی(ع) و کوه دریابی.

مصراع اوّل اشاره بر آیه‌ی 103 سوره‌ی انعام دارد که فرموده: ”چشم‌ها در این جهان او را نه‌بینند و خردها در او نه‌رسند و او همه را می‌بیند و به همه می‌رسد و همه را درمی‌یابد و او به دانش به همه چیز رسیده و از همه چیز به دانائی آگاه است“، مصراع دوم اشاره دارد به آیه‌ی 143 سوره‌ی اعراف که خداوند فرموده: ”وچون موسی به میقات آمد و خداوند مستقیماً با او سخن گفت وموسی گفت خودت را به من به‌نما تا بنگرم، خداوند گفت: هرگز مرا نه‌خواهی دید لکن به کوه نگاه کن اگر در جای خود آرمید مرا خواهی دید و چون خداوند در کوه تجلّی نمود و خود را به کوه نمود کوه از هیبت خُرد و تیکه‌پاره شد و موسی بی‌هوش بیفتاد، پس چون به هوش آمد گفت: خدایا: پاکی و بی‌عیبی‌تر است و من به تو بازگشتم و توبه کردم و نخستین گروندگانم“.

لطیفه: موسی به هنگام برگزیده شدن از خود بی‌خبر بود که تقرب یافت در راهِ خلق بود که به مقیات می‌آمد در مراد خود بود نه در مراد او که از خداوند درخواست نمود خودت را به ”من“ به‌نما، (شاید) خودیت موسی با خودش بود که او ومائی نمود و به همین علت خداوند فرمود: لن ترانی یعنی نه‌خواهی دید، ولی نه‌فرمود ”نه‌توانی دید“، آن‌هنگام که لن ترانی شنید دو کس بود، ”من“ خواستم و ”او“ نه‌خواست و چون بی‌هوش گشت و هستی وی در آن بی‌هوشی از میان رفت گویند که ”بشريت وی به کوه دادند و نقطه‌ی حقیقی را تجلّی افتاد که اینک مائیم. چون از میان برخواستی ما دیده وریم.

صورت از معنی چو شیر از بیشه‌دان

 

یا چو آواز و سخن زاندیشه دان

(1/1034)

ادوارد ژوزف هر دو تفسیر فروزانفر و بحرالعلوم را در تفسیر این بیت ذکر نموده که: ”نسبت صورت به معنی و ظاهر به باطن هم‌چون نسبت شیر است به بیشه که در آن‌جا پرورش می‌یابد و از بیشه برون می‌آید و باز بدانجا می‌رود و مثل آواز و کلام است که از فکر و اندیشه می‌خیزد و هم به اندیشه باز می‌گردد و مقصود آنست که معنی مبدأ و منشاء صورتست که مرجع او نیز می‌باشد[5]“. ”صورت را به شیر و معنی را به بیشه تشبیه می‌کند و هم‌چنین آواز و سخن را به صورت و اندیشه را به معنی تشبیه می‌کند و مقصود اینست که چون بیشه و اندیشه را بقا هست ولی شیر و سخن را بقا نیست، پس اصل آن که ذات حق می‌باشد باقی است[6]“. مجدداً در شرح مثنوی شریف فرونزانفر می‌نویسد: ”ازآن جهت صورت را به شیر و معنی را به بیشه تشبیه می‌کند که شیر در بیشه متولد می‌شود و از بیشه بیرون می‌آید و باز به بیشه می‌رود وصورت نیز از معنی می‌زاید و هم به آنجا باز می‌گردد و چون در این مثال بیشه خود امری مادی ومحسوس و با معنی مناسبت واقعی نه‌دارد مثال دیگری می‌آورد وصورت را به آواز انسان و یا لفظ که صوتی است منطبق بر مخارج حروف تشبیه می‌کند و معنی را به فکر و اندیشه که امری نامحسوس است مثال می‌زند[7] “ نیکلسون به نظر این حقیر قریب به معنا تفسیر نموده هرچند که اشتباهاً اعماق آن را تاریک فرض کرده، وی در تفسیر این بیت نوشته: ”صورت در اینجا صورت حسی و خیالی اشیا را شامل می‌گردد که مانند شیران از جنگل اسرار آمیز و غیر قابل ادراک حقیقت ناگهان بیرون می‌جهد و نمایان می‌شود وباز در اعماق تاریک آن ناپدید می‌شود[8]“ مولانا با مثالی مطلب را روشن‌تر می‌نماید و الی منظور این نخواهد بود که تفسیر کنیم ”مثلاً شیر در جنگل زاده می‌شود و پرورده می‌گردد و از آن بیرون می‌آید و دوباره بدان‌جا باز می‌گردد[9]“ ضمن آن که بیشه ي معنا هم صحیح نیست چه بیشه محلی محدود از درختانی کوتاه یا عموماً درختچه‌ای تشکیل‌شده ولی اندیشه و معنا دریایی بیکران و نامحدود است هرچند که در مواردی كل را به مورد ظاهراً کوچکتری مانند مي‌کند مثلاً در کتاب ”ادبیات اروپایی قرون وسطی“ دانته عالم را به کتاب مثال می‌زند و دکارت به کتابی بزرگ عالم را می‌یابد، که می‌دانیم کتاب باطنی وسیع دارد و آن را با بیشه که هم ظاهر و هم باطنی محدود دارد نه‌می‌توان قیاس نمود. در آیه‌ی 104 سورهء انبیاء خدواند ”درنوردیدن آسمان“ را همانند در نوریدن کتاب فرموده علی الحال مولانا فارغ از هرگونه استدلال‌های فلسفی وغیره مطالب را با مثال قابل فهم می‌نماید، در این بیت صورت را همچون شیر توصیف می‌کند چون شیر تا وقتی در بیشه است، مشهود نخواهد بود ولذا حس نخواهد شد همان طوری که اندیشه محسوس نیست. وقتی شیر از بیشه بیرون ‌آمد دیده می‌شود، صورت می‌گردد،محسوس می‌شود”صورت از معنی به وجود می‌آید“ ویا مثالی دیگر سخن (در مثل شیر‌) از اندیشه (در مثل بیشه) نشات می‌گیرد و بیرون می‌آید و صورت می‌شود صورت از معنی (یعنی بی صورتی) پدید می‌آید هم چنان که سخن و آواز از اندیشه به وجود می‌آید.



[1]. نخچیران، صفحه 95، و شرح جامع مثنوی، جلد اوّل، صفحه 379.

[2]. برگرفته از کشف الاسرار خواجه عبداله انصاری، ذیل آیه‌ی 49 سوره‌ی عنکبوت (با اندکی تغییر).

[3]. شرح جامع مثنوی معنوی، جلد اوّل، صفحه 382.

[4]. شرح جامع مثنوی، جلد اوّل، صفحه 383.

[5]. خلاصه‌ی مثنوی، فروزانفر، چاپ 1321، صفحه 102 و نخچیران، صفحه 107.

[6]. شرح مثنوي محمد بحر العلوم، صفحه 80 و نخجيران، ادوارد ژوزف، صفحه 107.

[7]. شرح مثنوي شريف، جلد دوم، صفحه 437.

[8]. شرح مثنوي معنوي مولوي، دفتر اوّل،‌صفحه 195.

[9]. شرح جامع مثنوي معنوي، جلد اوّل، صفحه 384.