دشمن ارچه دوستـانـه گویدت

 

دام دان گرچه زدانه گویدت

(1/1194)

گر ترا قندی دهد،آن زهـر دان

 

گر به تن لطفی کُند، آن قهر دان

(1/1195)

چون قضا آید نبینی غیرِ پوست

 

دشمنان را باز نشناسی ز دوست

(1/1196)

اگر چه دشمن در ظاهری دوستانه با تو سخن می‌گوید و از دانه با تو می‌گوید اما آن دام است و نه دانه، و اگر ترا قندی دهد آن را زهر دان و اگر بر تو لطفی کرد آن را قهر بدان زیرا هنگامی که قضای الهی به رسد غیر از ظاهر امر چیزی را نه خواهی دید و نه می‌توانی دشمن را از دوست باز شناسی. (فروزانفر بیت1196 را مستفاد از مضمون حدیث”اِنََّا اللهَ اِذا اَرادَ اِنفاذَ اَمرٍ سَلَبَ کّلَ ذی لُبًّ لُبَّهُ“ دانسته[1]).

چون چنین شد، ابتهال آغاز کُن

 

ناله و تسبیح و روزه ساز کُن
 ج

(1/1197)

ناله می کُن کای تو عَلَّامُ الغُیوب

 

زیرِ سنگِ مکرِ بد ما را مکوب

(1/1198)

اگر این چنین شد وقضا آمد به دعای توأم با زاری به پرداز و استغاثه کن و ذکر خداوند و روزه را آغاز نما، ناله کن و دفع قضا کن، تضرع نما و به گو: ای آگاه بر همه‌ي امور غیبی ما را از مکر بد محافظت فرما.

گر سگی کردیم ای شیر آفرین

 

شیر را مگمار بر ما زین کمین

(1/1199)

آب خوش را صورت ِآتش مده

 

اندر آتش صورتِ آبی منه

(1/1200)

هنگامی‌که قضا آمد و ما غیر ظاهر هیچ نه‌دیدیم تا ابتهال آغاز نه‌کنیم که قدر نعمت نه‌دانستن و سگی کردن است، پس اگر ما سگی کردیم، ناله و تسبیح و روزه ساز کردیم بر ما به‌بخشای و این شیر ژیان را بر سر ما قرار مده، ای آفریدگاری که خالق شیر ژیانی، حقایق را آن چنان که هست بر ما عیان فرما (آب خوش را صورت آتش مده) چون فقط به اراده و مشیّت توست که ما می‌توانیم حق را از باطل تمییز دهیم (همه از قهر حق گریزانند وبه لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف، ولطف‌ها را در قهر پنهان می‌نماید تا اهل تمییز از ظاهر بنیان جدا باشند و همین مطلب رادر ابیات 420 به بعد دفتر پنجم بیان می‌نماید؛

”آتشی را شکل آبی داده‌اند/ و اندر آتش چشمه‌یی بگشاده‌اند“

از شـرابِ قهـر چون مستـی دهـی

 

نیست هـا را صورتِ هستی دهی

(1/1201)

چیست مستی؟ بندِچشم از دیدِ چشم

 

تا نُماید سنگ گوهر، پَشم يشم
 

(1/1202)

چیست مستی؟ حسّها مُبدَل شدن

 

چوبِ گز اندر نظر صَندل شدن
ج

(1/1203)

(در انتهای این بخش مولانا فریب‌خوردن شیر از خرگوش (دشمن) را، به حکم قضا و مشیّت پروردگار دلالت می‌نماید که چون، قضا آمد جمله‌ي عالم کر وکور می‌گردند واندرز می‌دهد که سالک در این هنگام به ابتهال و پناه‌بردن به خدا به پردازد تا غفلت بروی چیره نه‌گردد زیرا این غفلت همانند مستی زوال عقل است و حس و درک را دگرگون می‌نماید به طوری که تمییز بین اشیاء هم غیر ممکن می‌گردد.) مولانا می‌گوید: پروردگارا اگر از شراب قهرت به ما مستی دهی غفلت بر ما چیره شده و همه چیز دگرگون جلوه می‌نماید. این مستی که از شراب قهر به وجود آمده چیست؟مستی یعنی نه‌دیدن واقعیت، بسته‌شدن چشم و ازدیدن واقعیت محروم شدن به طوری که سنگ معمولی گوهری جلوه کند و پشم، سنگ گرانبهای یشم به نظر آید. مستی چیست؟ دگرگون شدن حس به طوری که واقعیت به گونه‌ای تغییر یابد که چوپ سفید رنگ گز را چوپ قرمز رنگ صندل می‌بینیم0 (مولوی می‌گوید به حکم قضا و مشیت الهی واقعیت دگرگون جلوه می‌نماید به حدی که چوب سفید رنگ گز به نظرچوب قرمز رنگ صندل جلوه می‌نماید تا تفهیم کند که ”حس‌ها مبدل می‌شوند“ ولی شارحان تفسیر نموده‌اند ”چوپ ناچیز گز به نظر چوب گرانبهای صندل به نظر می‌رسد“ در حالی‌که در بیت قبل پشم ناچیز را با یشم گرانبها مثال آورده و نیازی به تکرار نیست. در این بیت دگرگونی حسی را مثال می‌زند که چه گونه تشخیص رنگ هم دگرگون می‌شود، جهت آگاهی بیشتر، مراد از صندل درخت Pterocarpus santalinus L است با چوبی قرمز رنگ معروف به درخت صندل قرمز red sandal wood هرچند درختچه صندل white sandal wood یا صندل سفید با نام علمی Santalum album L. است که دارای چوبی سفید تا زرد است و درخت گز ياشوره گز Tamarix aphylla(L.) karst. درختی کبود رنگ و صاف است).

قصه‌ي هدهد و سلیمان در بیانِ آنکه چون قضا آید چشم‌هایِ روشن بسته شود

چون ســلیمان را ســرا پرده زدند

 

جمله مرغانش به خدمت آمدند

(1/1204)

هم زبـان و محـرم خود یافتند

 

پیشِ او یک یک به جان بشتافتند

(1/1205)

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک

 

با سلیمان گشته اَفصَح مِن اَخیک
 

(1/1206)

مولوی در تایید ادراک آدمی به هنگام قهر و قضای الهی از کار باز می‌ماند و حس دگرگون می‌گردد تمثیل هدهد و سلیمان را نقل می‌کند تا این مطلب ملموس‌تر شود. هنگامی‌که تخت‌گاه پادشاهی حضرت سلیمان بر پا گردید جمله‌ي پرندگان به خدمت وی آمدند و، حضرت سلیمان (ع) را هم زبان و محرم خود یافتند. جمله‌ي پرندگان جیک جیک خود را ترک نموده و با حضرت سلیمان (ع) هم زبان شدند (هر چند در آیه‌ي 16 سوره‌ي نمل خداوند فرموده: ”یا اَ یُهَا النّاسُ عُلِّمنا مَنطِقَ الطَّیرِ“ ای مردم به ما سخن پرندگان آموختند، که اشاره به سخن گفتن حضرت سلیمان (ع) با پرندگان به زبان پرندگان دارد، ولی در این ابیات مولوی ظاهر حکایت را به تغییر لسان پرندگان اشارت داده تا ”زبان محرمی را که از هم دلی“ بر می‌خیزد دلالت شود.

همزبانی خویشی و پیوندی است

 

مرد با نا محرمان چون بندی است

(1/1207)

ای بـسـا هـندو و تـرکِ همزبان

 

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

(1/1208)

پس زبانِ محرمی خود دیگرست

 

همدلی از هم زبانی بهترست

(1/1209)

چون مرغان خود را با حضرت سلیمان هم‌زبان و محرم دانستند با وی به گفت‌و‌گو پرداختند و با دل با وی سخن گفتند به همین علت مولوی می‌گوید: هم زبانی روحی باعث نزدیکی و پیوستگی است و بر خلاف آن، با غیر هم جنس يا نامحرم منجر به هم زبانی نه می‌گردد و این عدم هم زبانی مانند آن است که فردی با غیر هم جنس خود در اسارت باشد. وای بسا دو فرد از دو نژاد متفاوت هم چون یک هندو و یک نفر تُرک پیوستگی روحی با هم دیگر پیدا می‌کنند و هم زبان می‌گردند اما دو هم‌نژاد ترک هم چون بیگانگان خواهند بود و با هم پیوستگی روحی نه‌خواهند داشت. در نتیجه هم زبان بودن یا زبان محرمی زبانی دیگر است ولی هم‌دلی از هم زبانی به‌تر است. (زمانی در تفسیر بیت 1209 نوشته: ”محرم شدن دو نفر با هم و زبان دل یک‌دیگر را دریافتن و به اسرار باطن هم واقف شدن، نوع دیگری از خویشاوندی است[2]“ در حالی که منظور آنست که با دل سخن به گویی کما این که در بیت بعد همین استدلال را بیان می‌کند”صد هزاران ترجمان خیزد زدل“ و سالک به‌تواند دهان بسته با دل سخن گوید و اگر خود را از اوصاف خالی کند ”خویش را صافی کن از اوصاف خود“آن هنگام در دل همه را بیند و با آن می‌تواند متکلم گردد.

”بینی اندر دل علوم انبیا / بی کتاب و بی مُعید و اوستا“

که در همین دفتر اول برای صافی کردن دل تمثیل مری کردن نقاشان رومی و چینی را دلالت می‌کند. یادش گرامی، در سال‌های دور در اراک بزرگواری می‌زیست که برخی اندک، با زبان دل با وی گفت‌و‌گو می‌نمودند و پاسخ مناسب نیز دریافت می‌کردند، پرندگان نیز با حضرت سلیمان (ع) هم دل می‌گردند تا ”بهر آن تا ره دهد او را به پیش“ مگر فراموش کردیم که همه تمایل دارند که به سوی کمال پیش روند هرچند راه وروش‌ها متفاوت است اما آنان که هوشیارند خواهان کمال هستند)

غیرِ نطق و غیرِ ایما و سِجل

 

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

(1/1210)

غیر از سخن گفتن و اشاره کردن و نوشتن،می‌توان صدها هزار مطلب و موضوع از زبان‌های متفاوت را با دل بیان کرد.

جمله مرغان هر یکی اسرارِ خود

 

از هنر وز دانش و از کارِ خود

(1/1211)

با سلیمان یک به یک وا می نمود

 

از برای عرضه خود را می ستود

(1/1212)

از تکبّرنه واز هستیِّ خویش

 

بهرِآن تا ره دهد او را به پیش
 

(1/1213)

همه‌ي پرندگان هر یک اسرار هنر ودانش و کارائی خود را برای حضرت سلیمان بازگو می‌کردند و این اسرار را به آن حضرت عرضه می‌نمودند تا ستایش کارائی خود را نمایند ولی نه از تکبر و یا از هستی خودشان بل‌که به جهت پیش‌بُرد راه به سوی کمال خود این کارائی را عرضه می‌نمودند (زمانی نوشته: ”البته عرضه‌ي هنر وکاردانی پرندگان از روی تکبر و خود‌بینی نه‌بود، بل‌که اظهار این هنر وکاردانی بدان جهت بود که حضرت سلیمان‌(ع) آنان را به حضور خود راه دهد[3]“. در حالی که مرغاني به حضور راه یافته‌اند که هم زبانی اختیار کرده و اسرار و کارآیی خود را بیان می‌‌دارند و عرضه‌ي این اسرار فقط به جهت راهنمایی (ره دهد) و ارشاد حضرت سلیمان به آنان است تا پرندگان به‌توانند به سوی کمال پیش رفت نمایند که اکثر شارحان از این نکته غفلت کردند.

چون بباید بَرده را از خواجه‌یی

 

عرضه دارد از هنر دیباجه یی

(1/1214)

چونکه دارد از خریداریش ننگ

 

خود کُند بیمار وکرّ وشلّ ولنگ

(1/1215)

برده‌ای هم که مایل است خواجه‌يی او را خریداری نمايد شمه‌ای از هنر خود را بیان می‌کند ولی اگر تمایل به خرید خود نه‌داشته باشد ضمن آن‌که هنر خود را مخفی می‌نماید، خود را بیمار، ناشنوا و لنگ می‌کند وعیب‌هایی به ظاهر خود می‌نمایاند تا خریدار پشیمان گردد.

نوبـت هـدهـد رسیـد و پیشه‌اش

 

وآن بیانِ صنعت و اندیشه‌اش
 

(1/1216)

گفت ای شه یک هنر کان کهترست

 

بازگویم، گفت کوته بهترست

(1/1217)

نوبت عرضه‌ی هنر وحرفه‌ی هدهد وبیان دانش و اندیشه‌اش رسید، و گفت ای شاه یک هنر خود را که از همه‌ي هنرها کم‌تر و کم اهمیت‌تر است بازگو می‌کنم، گفت که کوتاه و اصولاً کوتاه گویی به‌تر است.

گفت بر گو تا کدامســت آن هـنـر؟

 

گفت من آنگه که باشم اوج بَر
 

(1/1218)

بـنـگـرم از اوج با چـشـمِ یـقیـن

 

من ببــینم آب در قــعرِ زمین

(1/1219)

تا کجایـست وچه عمقستش،چه رنگ

 

از چه می جوشد زخاکی یا زسنگ

(1/1220)

ای سلـیمـان بـهرِ لـشـگـرگـاه را

 

در سفر میدار این آگاه را

(1/1221)

سلیمان در جواب هدهد گفت: بازگو آن هنر کدامست؟ هدهد گفت: هنگامی که در اوج آسمان پرواز می کنم، از اوج با چشم یقین می‌توانم آبی را که در زیر زمین و قعر زمین هست به‌بینم. ای سلیمان به جهت لشکرگاهت و برای دست‌رسی به آب در سفرها مرا که آگاه بر آب های زیر زمینی هستم همراهت به‌بر.

پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق

 

در بیابانهایِ بی آبِ عمیق

(1/1222)

سلیمان در جواب گفت: در این صورت، حال که چنین هنری داری ای نیکو رفیق، هم‌راه ما در بیابان‌های بی آب باش.



[1]. شرح مثنوي شريف، جلد دوّم، ‌صفحه 448.

[2]. شرح جامع مثنوي معنوي، جلد اوّل، صفحه 403.

[3]. شرح جامع مثنوي معنوي، جلد اوّل، صفحه 404.