روح ، گوهر جان . برگه ی چهارم
شرح الصدر گشایش و انبساط سینه ، نفس هم فقط در پرتو دخالت الهی می تواند قوام و دوام پذیرد ، دخالتی آنی و تجدید پذیر که تکرار و تجدید این تحریک ازلی ، دل را به کار و حرکت می آورد ، و خداوند از طریق این دخالت ، حجاب ها را بر می دارد و جدار دل را برهنه و عریان می کند که این دخالت مرهون " یاری روح " است و " دمیدن و تلقین روح " ، جدار دل را برهنه و عریان می نماید و حجاب ها ( همان طوری که در سوره ی نسا آیه ی 155 ، حجاب ها را بر دل های عاصی می بندد " قلوبنا غُلف" ) را بر می افکند و آن را از غلاف بیرون می آورد و به وسیله ی ایمان ، نفس را دگرگون می سازد و به آن ملحق می شود و آن را وحدت می بخشد ، آن را به حافظه ای بدل می کند که در آن آدمی دعوت ازلی مؤمن را می یابد.
عقیده به دو تجویف قلب اصولاً منشاء پزشکی هم دارد و جراحان در دل دو حفره را مشخص نموده اند ، این دو حفره محتوی آمیزه ای از خون و روح ( نفخه ی حیاتی ) است ، ولی حفره ی راست خون بیش تری دارد ، و حفره ی چپ روح بیش تری را دارا می باشد .
قلب به این جهت آفریده شده تا به انسان امکان به دهد که " بار فوق طبیعی و آسمانی " را که " زمین و کوه ها از قبول آن سرباز زدند " یعنی " امانت ایمان " را حمل کند ، به خاطر این که محل حضور مسلّم انسان در محضر رحمن باشد ( هر چند این را صراحتاً قرآن بیان نه می کند امّا در تفاسیر ی همانند تفسیر بُقلی و احیاء غزالی آمده است ). بر اساس نظریه ی منصور حلاج : قرآن انسان را با عین وحدت حرکات ، بر طبق طرح ناتمام اعمال خود ، در عین جریان عمل ، در محل دخول و حلول روح در ماده ، که همان دل ، قلب باشد ، نظیر چشمه ای که فوران کند ، در نظر می آورد ، سرچشمه ای که حرکات اعضاء را مایه و آهنگ می دهد.
اگر چه ممکن است این نوشته سنگین گردد ، امّا لازمه ی نوشتن مطلبی در مورد روح استناد به تفاسیر قرآنی متقن و گفته های عرفانی متقن است ، که طبعاً وارد شدن به این بحث بدون در نظر گرفتن اظهار نظر های این چنینی نا قص خواهد بود.
علی الحال ، اصولاً قرآن معما های اساسی حیات : تولد ، درد ، خواب ، و رؤیا ، مرگ ، بقا ء روح در جهان دیگر و قیامت را حل شده می داند و می پذیرد ، ولی تبیّن نه می کند ، مقصد و غایت آن این است که فعالیت انسان را درز حدود شرعی محدود کند.
خداوند جسم های انسان ها را بر بنیاد علت خلق کرده و آفات را بر آن ها تحمیل نموده و ارواح را تا زمانی دمعین و مشخص رشد و نمو داده است و سپس ارواح را با دمرگ اسیر و مطیع ساخته ، در نتیجه انسان دو جهت و دو نسبت دارد ، از لحاظ جسمی دارای کمیت پیوسته است که باید شهوانی باشد ، پس به ناچار گرفتار بردگی و اسارت ماده ( رقّ الکون ) و در وجه دوم چون مقّدر است که به روح به پیوندد صورت جسم او از قبل ، از صورت حیوانات متمایز گردیده و شرافت یافته دو از اسارت و بردگی رسته ،د آزادی نصیب او شده ، زیرا هنگامی که خداوند نوع آدم را طرح می ریخت ، برای عبادات ملائک به عنوان صورت الهی عرضه کرد ، صورت پیش از هستی ، نسبت حقیقی است که خدا با خود برای بشر مخصوص فرمود ، در صورتی که پاک و مهذّب گردد.
پس تهذیب و تصفیه ی دل باید صورت پذیرد تا اتحاد عرفانی صورت گیرد و این اتحاد عرفانی نیز حقیقت است و نه مجاز ، و این اتحاد هرگز زوال کُلّی و محو دل نه خواهد بود ، چون ترک کامل دل به جاودانی کردن آن از جانب خدا می رسد ، بدین صورت هنگامی که انسانت از آخرین غلاف دل ( آخرین غلاف شهوت است از درون نفس ) ، دل بر کند ، خداوند آن را بارور می نماید.
منصور حلاج نیز همین مطلب را گفته که : " انسانی که می میرد به واسطه ی روح ، به اصفیاء می پیوندد ( یعنی همان کسانی که آخرین غلاف دل را برکنده اند ) که در آن ها مقام دارد ، از جهت جسم فضائی می شود - و از جهت هسته نورانی و از نظر شیره ی حیاتی جاودان می گردد - واجد قوهّ ی قضاوت و صاحب علم ، در حالی که جسم در دل زمین می خوابد و تباه می شود".
هیچ ئکس ، حتی فرشتگان و مقربان نه می دانند که چرا خداوند خلق را آفرید ، یا خلقت چگونه آغاز گردید و چگونه پایان خواهد پذیرفت و اگر کتاب ها نوشته شده و نظریه هلائی داده شده فقط به جهت آن است که " ره گم نه سشود ".
از هزرار و یک صفت هفتاد و یک فرقه شدند یک حقیقت را اکر صد وجه دانی رواست
بی گمان خود فرشتگان را نیز راهی به کشف حقیقت خلقت نه دارند ، و طبیعتاً حقایق را با حواس بشری و با دیدگان خاکی کوتاه بین که غرق انواع شهوات هستیم نه می توان ادراک نمود ، کما این که مسئله خلقت با آن که برخی موشکافانه تر و نزدیک به حقیقت بیان نموده اند ، امّا به این نتیجه خواهند رسید که راهی به کشف آن نیست ، در این صورت هیچ کس به جز خداوند راز پنهان مشیّت الهی را به صورت کامل نه می داند و نه می تواند در یابد و شاید هم حتی علم لدنی نیز برای حل آن قاصر باشد و اصولاً این راز حل نشدنی بوده و تمام تلاش های صورت گرفته و نظریه های ارائه شده برای توجیه آن چه توجیه نا پذیر بوده به جائی ره نه برده است .
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند.
ادامه دارد......