کلمه ی توحید

احمد غزّالی اعتقاد داشت که هر چه وجود دارد مشغول ذکر خداوند است و دلیل آن را نیز آیه ی : " و ان من شیء الا یسبح بحمده " بیان نموده و در ادامه می گوید :

این حمد و تسبیح از طریق گفتن  "  لا اله الا الله  " است  ، پس  تمام موجودات دائم در حال ذکر کلمه ی توحید هستند و این ذکر هم سفری است که از حیث وجودی به سوی نقطه ی توحید می کنند .

از آنجائی که راه همه ی موجودات راه توحید است و توحید هم بدایت و نهایتش یک نقطه است پس مبداء و معاد همه یکی است  ، که همین مطلب در فصل 47 کتاب التجرید نوشته شده است :

"  توحید هم بدایت است و هم نهایت ، و نهایت رجوع به بدایت است از آن آغاز می شود و هم بدان می انجامد  " .

کلمه ی توحید نیز که حیثیّت وجودی این راه در عالم کلام است یک کلمه ی واحد است که از اجزائی تشکیل شده و از لحاظی این کلمه دو قسمت است که یکی نفی و دیگری اثبات است :

لا اله  نفی است و  الا الله اثبات .

در حقیقت این تقسیم بندی  خود ملاک تقسیم دو عالم عدل و فضل است که جزء اول مربوط به عالم عدل است و جزء دوم مربوط به عالم فضل .

اولی کفر است و ظلمت و دومی ایمان است و نور .

در فصل چهار کتاب " التجرید " نوشته شده :

این کلمه  اولش کفر است و آخرش ایمان ، عالم عدل در لا اله توقف می کنند و سپس در کفر فرو می روند و آنگاه به ایشان گویند :

ایها الذین آمنوا ، آمنو – ای کسانی که ایمان آوردید ، ایمان بیاورید ( آیه ی  136 سوره ی نساء )

و عالم فضل به منزل دوم می روند یعنی به منزل الا الله ، پس به ایشان گویند :

و المؤمنون کُل آمن بالله – و مؤمنان همه به خدا ایمان آوردند ( آیه ی 285 سوره ی بقره ) "

از این نوشته چنین بر می آید که در باره ی انسان و گذشتن او از یک منزل به منزل دیگر سخن می گوید ، بدایت راه انسان کفر الا الله یعنی عالم عدل است امّا از نظر خواجه ذات آدمی متعلق به عالم فضل است و نه عالم عدل .

آدم را ابتدا به بهشت فضل بردند و این ابلیس بود که به عالم عدل مبتلا نمود و باعث شد که آدم از بهشت فضل به زمین عدل هبوط کند . در این دنیا هر که در عالم  عدل در کفر لا اله بماند به ابلیس پیوسته و هر که به عالم فضل به ایمان الا الله برسد به حقیقتِ آدمیّت خود رسیده است .