ماقبل تاریخ . برگه ی دوم
در حالی که بخوبی امروزه با تحقیق مشخص شده که بشر ابتدائی با دیدن تصاویر خود در آب و یا دیدن سایه ی خود در آفتاب و خواب دیدن مردگان و یا اتفاقاتی که هنوز صورت نگرفته ولی در حد تجربه ای اندک و نامفهوم شناخته شده بودند همانند زلزله و سیل و دیگر بلا های طبیعی تنها واکنشی که داشته ترس بوده است .
و برای رفع این ترس به مرور بدنبال مستمسکی برای رهائی و امید داشته و اندک اندک دریچه ی ذهنش به دلیل محسوس تر شدن واقعیات ناشناخته گشوده تر شد و خود را با سایر موجودات مقایسه نمود و بر تمایز خویش با دیگر موجودات پیرامون خود همانند جانوران و گیاهان وقوف پیدا نمود و تا حدودی به درک تخیّل خود موفق شد و اعتقاد به منبعی پیدا کرد که آنرا ورای جسم خود فرض نمود و این نیرو را در درون و یا در خود خود فرض نمود و به همین علت در باورهای هزاران سال بعد به صورت " از رگ گردن بما نزدیک تر است " در آمد و منبعش را قدرتی لایزالی دانست .
و اندک اندک هم این منبع را که درون و یا کنار خود فرض نموده بود را موجودی پنداشت که درون یا ماورای او هستی مستقلی دارد و اندک اندک هم نام هائی چون : روح ، جان ، همزاد ، دم و .. بر آن گذاشت و از اینجا بود که کم کم بشر وارد مرحله ی تئولوژیکی یا ربّانی گردید و تمام پدیده ها را ناشی از اراده ای شبیه به اراده ی خود ولی توانا تر از آن دانست و بر مبنای فرضیات و تخیّل خود ، افکار خود را سازماندهی داد و به تمام پدیده های طبیعت با دیدی ربّانی نگریست .
از اینجا بود که بشر ، قوای طبیعت را برتر و قوی تر از خود دید و خود را اسیر قوای طبیعت دانست و درک نمود که پدیده ها مرموز هستند و لذا اعتقادات پیدا شدند : اعتقاد به توتم پرستی ، به ستاره پرستی ، به ماه و خورشید پرستی و چندگانه پرستی .
با پیدایش و حاکمیّت ادیان ابتدائی و بت پرستی آنهم به جهت الهام و کمک گرفتن به سوی خدایان متعدد روی آورد تا به هنگام ترس و بی خویشی روانی از آن کمک جوید و دردهای ناشناخته ی درون خود را تسکین دهد .
اندک اندک پس از هزاران سال دیگر دیگر بشر این تفکرات را تکامل بخشید و از دید عقل خود به پدیده های طبیعت نگریست و علت العلل پدیده را کم و بیش به نظر خود شناخت و اعتقاد به ادیان توحیدی آغاز گردید .
اگر چه افسانه ها و اساطیر اولیه ی میتولوژیکی شکل گرفت که در تحول افکار بشر دخیل بوده ولی بسیاری از این اساطیر و افسانه ها سراسر وهم و خیال و اندیشه های خرافی بشر بوده است که اساس اعتقادات بشر را تشکیل داد و باورهای تمام بشر بر مبنای این اساطیر شکل گرفت و از دینی به دین دیگر رسوخ پیدا نمود .
طبیعت بشر این چنین بوده و هست و خواهد بود که هنگامی که فاقد علم و یقین است از علل واقعی بی خبر می گردد و از اینرو به خیابافی می پردازد و به خرافات اعتقاد پیدا می کند و در نتیجه حتی به سحر و جادومعتقد می شود .
و هنوز هم مردمان این دوره به اینگونه سحر و جادو و نیروهای مرموز " تابو " ، " مانا " ، " توتم " ، " فیتیش " که عموماً احترام به اشیاء جسمانی و مادی ، و مقدس شمردن شیئی ( همانند طلسم ها ، نگین انگشتر ها ، انگشتر گذاشتین در انگشتان ، صلیب انداختن در گردن ، و دعاهای چشم زخم و .. در تمام دنیا رایج است در حالی که چهار مورد بالا ( تابو ، مانا ، توتم ، فیتیش ) از اعتقادات خرافی مردمان جزایر پولی نزی اخذ شده و اولین مرتبه در گذشضته های دور دریانورد انگلیسی کاپیتال کوک آنها را در دنیا معرفی نمود و شایع گردید .
اولین مرتبه زرتشت حدود 4000 سال قبل خدای جهانیان را معرفی نمود که مختص هیچ قوم و ملتی نبود و سپس هزاران سال بعد تورات نوشته شد که بر مبنای مطالب زرتشت با پیرایه های فراوان بود و در آن خدای یهوه مختص قوم بنی اسرائیل معرفی شد و از اینجا بود که تورات منبع و سندی شد تا تمام مسائل دینی ادیان با توجه به مطالب آن اخذ شود کما اینکه انجیل و قرآن نیز تمام مطالب تورات را مورد تائید قرار داده و بر مبنای آن شکل گرفته اند .
هنگامی که " یسنا" ی زرتشت را مطالعه می نمائیم در سروده 11/44 آن می خوانیم که زرتشت به صراحت فرموده :
" پروردگارا می دانم که تو مرا برای انجام این کار بزرگ به عنوان نخستین آموزگار برگزیده ای " .
این سروده مشخص می نماید زرتشت اولین راهنما و معلم روحی بشر بوده هر چند هیچ زمانی ادعا نکرد از سوی خدا فرستاده شده و تنها خود را معلم بشر معرفی نمود کما اینکه عیسی مسیح نیز هیچ زمانی ادعای رسالت از سوی خدا ننمود و یا دینی را معرفی نکرد .
و این فرموده زرتشت مشخص می کند که در طی دو میلیون سال عمر بشر هیچ فرستاده ای نبوده و همه چیز بر اثر اتفاق روی داده بدون آنکه موجب یا زمینه ای برای آن فراهم شده باشد .
امّا به یک باره در این سه چهار هزار سال اخیر در منطقه ی خاور میانه گِل آدم سررشته می شود و خلیفه ی روی زمین معین می شود و ادیان توحیدی پیدا می گردند و این یعنی دو میلیون سال زمین بدون خلیفه بوده است ، که در این صورت با اساطیر و باورهای مذهبی هر سه دین بزرگ سامی مطابقت نخواهد داشت ، و از هنگامی که اسلام در محیط بدوی و صحرائی بدون تمدن عربستان ظهور نمود مشخص شد که خدائی هست که بیاد بندگان خود بوده و بندگان نیز وظیفه دارند او را نیایش نمایند و برایش جهاد کنند و خلیفه ی خدا بر روی زمین هم یکی از همین بندگان است .
این فراموشی خداوند از بندگان و بندگان از خداوند یک میلیون و نهصد و نود و هشت هزار و ششصد سال طول کشید و از هزار و چهارصد سال قبل خداوند به یاد بندگانش افتاد و بندگان نیز به نیایش او پرداختند .
که البته این توجیه عقلی و منطقی ندارد ، اما هنگامی که بدقت بررسی و مطالعه می نمائیم و بدون تعصب تحقیق می کنیم درخواهیم یافت که ادیان با آنکه برای زندگی به تر و با فضیلت تر به وجود آمدند ولی جملگی ساخته ی تفکر انسان هائی برتر از جامعه ی خود بودند تا مردمان برای تهذیب نفس و برکناری از آلودگی پایه های جامعه ی خود را استوار نمایند ، هر چند همین ادیان بمرور به انواع آلودگی ها و خرافات آلوده شدند و باعث رکود و نفاق و چند دستگی گردیدند و هیچ یک از دستورات مفید اولیه ی آنها توسط پیروان آن ادیان بکار برده شده و نمی شوند .
مولوی ، این معلم روحی و این اَبَر مرد عرفان اعتقاد بسیار شدیدی به تکامل دارد و حقیقتاً نیز گفته هایش بسیار درست و بر مبنای واقعیّت امر است .
آیا قبل از مولوی هم کسی بوده که به نقطه نظرات اوپرداخته باشد ؟ بله قبل از وی " ابن مسکویه " در آثار خود بدان نظریه ها پرداخته بود و او نیز به حقیقت رسیده بود که نوشته :
" تجمع مواد اولیه ، عالم جماد را به وجود آورد ، ماده ی غیر آلی به پست ترین نوع حیات نباتی مثل علف ( منظور گیاه پست خود رو ) تبدیل شد که خود رو است ، سپس حیاتی نباتی پست به احد اعلای زندگی نباتی بدل گردید که در آن اجزاء گوناگون شاخه و برگ و گل و میوه هست ، و درخت تکامل یافته سازمان آلی کاملی شد که در آن برخی از خواص حیوانی چون تمایز میان جنس نر و ماده ظاهر گردید ، در مرحله ی انتقالی از نبات به حیوان بعضی از موجودات آلی را مثل مرجان ها می بینیم که بهر دو عالم تعلق دارند ، و در آستانه ی حیوانیّت تنها وجه تمایز میان کرم ها و نباتات حرکت ارادی است ، ابتدا حس بساوائی پرورش یافت که در طی جریان تطوّر به صورت حواس گوناگون در آمد ، اندکی از خواص انسانی در میمون ظاهر شد که بتدریج قامتش راست گردید و مثل انسان قدرت فهم در او پرورده شد ، در اینجا بود که حیوانیّت به پایان رسید و انسانیّت آغاز گردید " .
به احتمال بسیار مولوی به این مفاهیم گفته شده توسط " ابن مسکویه " آشنا بوده و اگر بوده آنها را پرورش داده و سپس بیان نموده که :
" پست ترین صورت حیات ماده است که صورتی از حیات است ، جان موجودیّت خود را به صورت ماده آغاز نمود که شامل جوهرهای فردی که خودآگاهی بس ضعیفی داشتند و دورانی بسیار دراز به همین سان بسر برد و بی اراده و بی اختیار به این سو و آن سو کشیده شد " .
صد هزاران سال بودم در مطار
همچو ذرات هوا بی اختیار
سپس به صورت آتش و ابر و آب و باد زندگی کرد تا به مرحله ی بالاتر عروج نمود و وارد زندگی نباتی گردید ( این مراحل خلقت است ) .
مولوی در دفتر ششم مثنوی خود در بخش " اطوار و منازل خلقتِ آدمی از ابتداء " با روشنگری عالی بیان می کند که :
آمده اوّل به اقلیمِ جماد
وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عُمر کرد
وز جمادی یاد ناورد از نَبَرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد
نامدش حالِ نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن
خاصه در وقت بهار و ضیمران
همچو میلِ کودکان با مادران
سِرِّ میلِ خود نداند در لِبان ( ابیات 3637 الی 3641 )
باز از حیوان سوی انسانیش
می کشید آن خالقی که دانیش
همچنین اقلیم تا اقلیم رفت
تا شد اکنون عاقل و دانا و زَفت
عقل هایِ اوّلینش یاد نیست
هم از این عقلش تحوّل کردَنیست
تا رهد زین عقلِ پُر حرص و طلب
صد هزاران عقل بیند بوالعجب ( ابیات 3646 الی 3649 )
بر اساس دلالت های دقیق مولوی تنها یک راه برای صعود از مرحله ی پست تر به مرحله ی بالاتر وجود دارد و آن اینکه دانی بدل مایتحلل عالی شود .
مولوی کراراً مثال هائی می آورد که ماده چون بدل مایتحلل نبات شود زندگی آلی می یابد ، و نبات چون بدل مایتحلل حیوان شود به زندگی حیوانی می رسد و ......
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نَما مُردم به حیوان بَر زدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم ، کی ز مُردن کم شدم ؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک پَرّ و سَر
بار دیگر از مَلَک قُربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم ( ابیات 3902 الی 3906 دفتر سوم )
اگر چه در تطوّر از ماده به انسان تمامی نظریه ی مولوی ، گوئی نوعی پیش آگاهی از دارونیسم است ، ولی باید درک نمود که عارف کار خود را با طبیعت گرائی نه آغاز می کند و نه خاتمه می دهد . ماده ای که آغاز کار اوست غیر از ماده ی مادیون یا دارونیست ها است .
ماده ی مادیون در آغاز تنها به صورت ظاهر روح بوده ، ماده بیش تر عبارت بود از موناد لایب نیتس ( جوهر فرد روحانی ) تا آتم های ذیمقراطیس ( ذره های لایتجزا ) ، از سوی دیگر داروین در نظریه ی خود به انسان ختم می نماید امّا مولوی در انسان متوقف نمی شود .
نظریه ی داروین همان تنازع بقا ، تبدل اتفاقی و انتخاب طبیعی است .
در مورد تنازع بقا زیرکانه ترین بیان ها در دفتر ششم مثنوی مولوی بیان می شود :
این جهان جنگ است کل چون بنگری
ذره با ذره چو دین با کافری
جنگِ فعلی هست از جنگِ نهان
زین تَخالف آن تَخالف را بدان
جنگِ طبعی ، جنگِ فعلی ، جنگِ قول
در میانِ جزوها حربیست هول
این جهان زین جنگ قایم می بُوَد
در عناصر درنگر تا حل شود
پس بنای خلق بر اضداد بود
لاجرم ما جنگییم از ضَرّ و سود
هست احوالم خلافِ همدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
چقدر حقیقت را بیان نموده ، تمام زندگی میدان جنگ است ، جنگِ همه چیز با همه چیز ، هر ذره ای با ذره ی دیگر درگیر است .
خلق همان جنگِ اضداد است ، و باید کاملاً درک کرد که بدون این جنگِ همگانی عالمی وجود نتواند داشت . ( اگر کاملاً این مطلب درک شود تمام حقیقت در دسترس خواهد بود ) تنها عالم روح ، عالم صلح است و تنها آن بخش از عالم که خود را با هستی یکتائی که بیرون این کشاکش ایستاده است یکی ساخته ، به صلح کل می پیوندد .
در انتها یادآوری شود که مسئله ی تکامل از طریقف جذب یعنی ترقی ماده به مرتبه ی انسانی کاملاً روشن و قابل فهم است امّا آن وجود بالاتری که انسان می بایست در آن جذب شود کدام است ؟
مولوی جواب می دهد : از انسان به مَلَک و سپس به خدا . ( پس همه چیز توئی ای انسان متکامل )
دقیقاً اینجاست که تمثیل شگفت او مصداق پیدا می کند وقتی که می گوید : در خشکی منازل مشخص هستند امّا در دریا نه راهی مشخص هست و نه جای پائی و نه منزلی .
مقصود مولوی از مَلَک چیست ؟
مولوی مَلَک را گاه برتر از انسان و گاه فروتر از انسان می نشاند و می گوید همانطوری که سازمان های آلی جسمانی مرئی وجود دارد سازمان های آلی روحانی نامرئی هم وجود دارد و خــــــــدا سازمان آلی کلی روحانی است که انسان باید بکوشد تا در او فانی شود .
پس اگر توجه نموده باشیم این انسان است که می تواند هم مَلَک گردد و هم خدا .
خَلق همان جنگ اضداد است و بدون این جنگِ همگانی عالمی وجود نتواند بود .
گِلی سررشته نشده بل که جان موجودیّت خود را به صورت ماده آغاز کرده و سپس به مرتبه های بالاتر عروج نموده تا به مرحله ی نباتی رسیده و زندگی آلی یافته و سپس باز هم به مراحل بالاتر رسیده .