غوغاهای جریان های تاریخ ، برگه ی شانزدهم

" نیبرگ " نوشته است : " به این علت توانسته اند مغان بر جامعه ی مذهنبی ایران حکومت کنند و دین را به صورتی که خود مایل بوده اند تغییر نمایند که در بین ایرانیان نوشته و کتاب مذهبی ترویج نمی شد و پیروان دین به بیانات مغان متکی بوده اند ، و این طبقه نیز با تمرین های بسیار سخت که از کودکی آغاز می شده طوری تربیت می شدند که همه ی دستورات و متون مذهبی را بتوانند از حفظ داشته باشند و تنها این طبقه بود که از سواد بهره داشتند و به قوانین و دستورات مذهبی آگاهی داشته و تنها مرجع رسمی دینی مردم بشمار می رفتند " .

" هرتل " نیز به انحراف دین زرتشت در جهات مختلف اشاره کرده است .

" شدر " و " لومل " نیز و اجماع محققین به این نکات کاملاً اشاره نموده اند .

" شدر " نوشته : " بررسی ترجمه ی گاثاهای زمان ساسانیان به زبان فارسی میانه معرّف آن است که مترجمان حتی یک خط از سرودهای قدیمی را به طور مربوط و پیوسته بهم درک نکرده بودند " .

همچنین نوشته است : " رسالت زرتشت دارای یک صورت یکتائی و بی نظیری است که پس از او متاسفانه به دست اخلافش کاملاً از مسیر اصلی منحرف شد " .

" لومل " نوشته : " مغان که وظیفه ی کهانت را در جامعه ی مادها به عهده داشتند پس از زرتشت برای حفظ موقعیّت خود اعتقادات خود را با دکترین زرتشت تلفیق نموده و در دین زرتشت عناصر بت پرستی را ، که پایه ی اعتقادات آنان بود ، وارد نمودند " .

" زهنر " نوشته است : " زرتشت یک پیامبر بود و او همانقدر شایسته ی این نام است که موسی یا عیسی یا محمد ، ولی اخلاف او نه هرگز پیام او را به درستی درک نمودند و نه خود دارای باورهای معتبر و موثق و زنده ای بودند که آنها را به درستی هدایت کنند . در زمان هخامنشیان و پس از آن به نظر می رسد که در یک تساهل و بی تفاوتی که مخالف با روح پیامبر بود ( یعنی ستایش خدایان دیگر ) افراط کردند ، در حالی که در زمان ساسانیان به سوی یک تفریط کشیده شدند و سعی نمودند یک خشک دینی تشریعی و تعصب شدیدی را به جامعه تحمیل کنند که کم تر کسی قادر به تحمل آن بوده ، علاوه بر این ، دین را با یک دوالیسم متحجر که به قدرت مطلق خدا خدشــــــــــــه وارد می ساخت همراه نمودند و آنرا بکلی از توحید خارج نمودند " .

" زهنر " همچنین اعتقاد دارد که حتی زبان اوستا هر چقدر از زمان زرتشت دور شده لطافت و جذابیت غنای خود را از دست داده است ، گفتار پیامبر از یک روحانیت و حیات خاص برخوردار است ، و حتی " یشت ها " به سبک و شیوه ی زیبائی نوشته شده اند ولی فاقد جذابیت " گاثاها " می باشند . در حالی که " وندیداد " اصولاً فاقد هر گونه حیات معنوی و روحانی و جذابیت است و حامل دوالیسم پوچ و بیفایده ای است که اگر جامه ی عمل می پوشید حتی از طاقت پیروان ساده لوح و زودباور نیز خارج بود و آنها را در محک آزمایش قرار می داد .

" زهنر " می نویسد : " می توان دقیقاً گفت که آنچه در پیام زرتشت زنده و حیات بخش بود توسط یهودیان به مسیحیان انتقال یافت و آنچه اهمیت و اصالت نداشت توسط ساسانیان پذیرفته شد به طوری که دین پاکی و حیات خود را از دست داد " .

ادامه دارد .........