غزلی از فؤاد کرمانی
مردم خدا شنیده اند و لیکن ندیده اند
مادیده ایم آنچه خلایق شنیده اند
روی خدا بچشم خدابین که عارفان
بی شک خدای رابهمین چشم دیده اند
آنانکه دیده اند حقیقت مجاز را
الحق مجاز را به حقیقت دیده اند
هر صورتی بدیده ی معنی جمال اوست
بر ما جحابِ صورت و معنی دریده اند
اهلِ مجاز را بود این مستی و خُمار
زانرو کز شرابِ حقیقت چشیده اند
عالم ظهور جلوه ی یار است و جاهلان
در جستجوی یار به عالم دویده اند
هر نقش را بچشم حقیقت چو بنگری
بینی که با مداد حقیقت کشیده اند
آنانکه عارفند به اسرار موسوی
از هر درخت بانگ اناالحق شنیده اند
حق واحدست و جلوه اورا شریک نیست
در کائنات نفخه ی واحد دمیده اند
مرغانِ آشیان حقیقت را چو بنگریم
از خرمن طبیعتِ ما دانه چیده اند
مامور آشیان طبیعت شدند باز
باز آنکه در هوای حقیقت پریده اند
قومی که گفته اند حقیقت ندیدنیست
در حیرتم که غیر حقیقت چه دیده اند
شعر فواد جمله بیان حقیقت است
کاین دجله را از بحر حقیقت بریده اند.