غوغاهای جریان های تاریخ ، برگه ی شصت و پنجم
۳ - صفیر عرش
چیست این صفیر عرش ؟ صفیری که شاهباز جان را می نوازد و با آن او را بر می انگیزد و به شور در می آورد تا شوریده و شتابان , بند تن و دامگاه گیتی را فرو نهد و به سوی سرزمین " روشنایی جاوید " , به سوی " بهشت جان ها " رود چیست ؟ چیست این صفیر عرش ؟
و چرا این صفیر را از " کنگره ی عرش " می نوازند ؟
گفته شد که ایران باستان , عرش را گروثمان می نامیدند , گروثمان " خانمان سرود " است که این واژه در اوستا " گرودمانه " نامیده می شد و از دو بخش " گرو " به معنی سرود و ستایش و " دمانه " به معنی خانه و خانمان ساخته شده که " دمانه " در پارسی دری " مان " شده است .
پس گروثمان جایگاه سرود و موسیقی کیهانی است , در آیین های درویشی و نهان گرایان از این موسیقی شگفت یاد می شود , از این موسیقی رازآمیز و شورانگیز که از گردش آسمان و اختران به گوش راز آشنایان پاک جان می رسد , از این موسیقی روح انگیزی که جان های افسرده ی پژمرده را شور و شکوفایی می بخشد و آنها را به سوی حقیقت و بهشت آسمانی فرا می خواند .
از این موسیقی که یادمان های دیرینه ی فرو پوشیده را در جان های بیدار و آگاه بر می انگیزد و آنان را به یاد روزگاران نزدیکی و پیوند با خداوند می اندازد , خداوندی که " جان جهان " است , و " جان جهان " آن موسیقی که آغاز را فریاد می آورد و به فرجام می پیوندد برای جان های در بند نوید رهایی است , این موسیقی , " موسیقی کیهانی " است که ما بندیان خاک و افسردگان تن را دگرگون می نماید زیرا که نیک شور انگیز و شکیب سوز بوده و چندی ما را از ما می ستاند .
از آنجایی که این موسیقی نشانی از آن موسیقی نهفته بوده در آیین های درویشی از آن چونان شیوه ای در نیایش خداوند بهره می جویند.
صوفی با " سماع " , مرغ جان را صفیری از عرش می زند و چندی از بند گران " من " و " تن " می رهد و با تپش های نهان جهان هماهنگ و همنوا می شود و " بانگ گردش های چرخ " را می شنوند .
مگر نه آن که مولانا در مثنوی دلالت کرده :
ناله ی سرنا و تهدید دهل
چیزکی ماند بدان ناقور کل
پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می سرایندش به طنبور و به حلق
مؤمنان گویند کاثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده ایم
در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم
گر چه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آید از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با بول و کمیز
گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز
چیزکی از آب هستش در جسد
بول از آن رو آتشی را می کشد
گر نجس شد آب این طبعش بماند
کاتش غم را به طبع خود نشاند
پس غذای عاشقان آمد سماع
که درو باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر
اگر دقیق به درک آن نایل گردیم در خواهیم یافت که آواز " ارغنون " به پشتوانه ی آن موسیقی بهشتی چنان شور آفرین و رهاننده است که مولانا را از خود می رهاند و او را از ژرفای " نیستی های هستی نما " , از جهان رنگ ها و از لا به لای " نمودهای " گوناگون بر می کشد و بیرون می آورد تا به " هستی راستین " و مطلق برساند و به " هستی " یگانه به پیوندد که رنگ ها در او به بی رنگی می رسند .
ادامه دارد ...