بررسی پیدایش جهان

برگه ی نهم

همان طوریکه بررسی شد و نتیجه گرفتیم پایه ی نخست از دیدگاه ایرانیان ، آفرینش در دو پایه پدیدار گردید ، که پایه ی نخست آن " آفرینشِ جهانِ معنوی است که با خـــــــــرد آغاز می شود ، و این یعنی  پایه و اساس آفرینش جهان مینیوی خرد است و نه هیچ چیز دیگر .

امّا قبل از ادامه ی گفتار دیدگاه مولانا را که خود نیز برگرفته از دیدگاه آفرینش جهانِ مینیوی بوده را کوتاه یادآوری می نمایم تا دیدگاه عرفانی آفرینش و جایگاه آن روشن گردد .

هسته ی اصلی بینش مولوی ، بیش از آنکه مسئله ی " خلق " باشد مسئله ی " تکامل " است .

دیدگاه مولانا نیز محصول اصیل ذهن خودش با توجه به بینش ایرانی نیاکان خویش ونیز شرایط زمانی و مکانی است .

مولوی ، صورت حیات را ماده دانسته و هیچ چیز را مرده ندانسته و ماده را هم صورتی از حیات اشاره کرده است :

باد و خاک و آب و آتش بنده اند

با من و تو مرده ، با حق زنده اند

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نی ما ازو

قالب از ما هست شد نی ما ازو

ماده نخستین صورت وجود بود ، یا شاید بتوان گفت که جان موجودیت خود را به صورت ماده ای آغاز کرد که شامل جوهرهای فردی که خود آگاهی بس ضعیفی داشتند و دورانی دراز به همین سان بسر برد و بی اختیار به این سو و آن سو کشیده شد .

صــد هزاران سال بودم در مطار

همچو ذرات هوا بی اختیار

و سپس نرم نرم به صورت آتش و آب و ابر و باد زندگی کرد تا به مرحله ی بالاتر عروج نمود ، و رسید به مرحله ی گیاهی ( نباتی ) .

آمده اول به اقلیم جماد

وز جمادی در نباتی اوفتاد

اگر چه دانش مولوی در مورد چگونگی این گذار به کمیِ دانش امروزی است ولی بر اساس اشارت ها و دلالت های او ، تنها یک راه برای بالا رفتن از مرحله ی پست تر به مرحله ی بالاتر وجود دارد و آن این است که دانی بدل مایتحلل عالی شود .

ماده چون بدل مایتحلل نبات شود ، زندگی آلی می یابد و نبات می شود ،

نبات چون بدل مایتحلل حیوان شود ، به زندگی حیوانی می رسد ، و ............

مولوی در مقام انسان کامل و متفکری غایت گرا معتقد است که احتیاج نه تنها مادر اختراع است بل که مادرِ خلق هم هست ، حتی خداوند اگر نیازی درونی و مقاومت ناپذیر وادارس نمی کرد آسمان و زمین را نمی آفرید ، حیات چیزی نیست مگر حاصل شوق به زندگی ، و حیات هر وقت جهاز فعلی ، او را ارضا نکند خواهش های تازه ای می آفریند که برای ارضای آنها اندام های تازه ای به وجود می آیند .

بر پایه ی این نظریه ی حیات ، ماده می تواند به انگیزه ای درونی برای کسب زندگی سرشارتر به صورت گیاهی پست تبلور و سازمان یابد ، آنگاه انتقالی دیگر از زندگی گیاهی به زندگی حیوانی و از زندگی حیوانی به زندگی انسانی پیش می آید .

ور نبودی حاجت افلاک هم

هفت گردون ناوردیدی از عدم

آفتاب و ماه و این استارگان

جز به حاجت کی پدید آید عیان

پس کمند هست ها حاجت بود

قدر حاجت مرد را آلت بود

مسئله ی تکامل از طریق جذب ، یعنی ترقی ماده به مرتبه ی انسانی ، کاملاً روشن و مفهوم است ، امّا در این مرحله محققین ظاهرگرا سئوال می کنند که آن وجود بالاتری که انسان می بایست در آن جذب شود کدام است ؟

مولوی می گوید : از انسان به مَلَک و سپس به خـدا

دقیقاً در اینجاست که تمثیل شگفت او مصداق پیدا می کند ،

هنگامی که می گوید : در خشکی منازل مشخص اند لیکن در دریا نه راهی هست و نه جای پائی و نه نشانی و نه منزلی ، پس منظور او از مَلَک چیست ؟

مولوی مَلَک را گاه برتر از انسان می نشاند و گاه فروتر از انسان .

می گوید همان طوری که سازمان های آلی جسمانیِ مرئی وجود دارند ، سازمان های آلی روحانیِ نامرئی نیز هست و خداوند سازمان آلی کُلی روحانی است که انسان باید بکوشد تا در او فانی شود .

ادامه دارد .......