بررسی پیدایش جهان ، برگه ی چهاردهم
برگه ی چهاردهم
زمانی که به منابع تصوفِ کهن و باستانی چین مراجعه می نمائیم و دفترِ آئین " Ming - tang " را بررسی می کنیم و آنرا با متن های باستانی ایران نظیر " سروش یشت " و نیز متن های " دائوگرایان " چین مقایسه می نمائیم و سپس با درایت اشاره های مولوی را در مورد تکامل و " انسان کامل " و داستان خلقت درک می نمائیم در خواهیم یافت که در هر عصر و دورانی یک نفر " انسان کامل " ، قطب ، مرشد کامل ، پیر و ... وجود دارد و خواهد داشت .
ضمن آنکه مولوی یک اندرز بسیار مهم را در این مورد بازگو می کند که : " انسان کامل تجسم عقل کُل است و با نفس کل یکی است " .
عقل کل و نفس کُل مردِ خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست
از سوی دیگر ، هنگامی که دفتر " کشف المحجوب " هجویری را نیز بررسی می نمائیم پیوستگی میان تصوف کهن ایرانی و دائوئی و تصوف دوران متأخر را می توانیم تأئید کنیم ، که دانایان و عرفا نظیر حکیم ترمذی و یا دیگر بزرگان متکامل همگی در محیطی نشو و نما یافته اند که عقاید دائوئی در آنجا نیز دیگر عقاید را تحت نفوذ خود داشته است .
هرچند هنوز هم در این دوران که منابع صحیح در دسترس بوده بسیاری مابین تصوف علمی و تصوف عملی نتوانسته اند تمایز قرار دهند و نادانسته هردو را یکی دانسته اند ، در حالی که بسیار متفاوت بوده و اصولاً تصوف عملی بدون آنکه از جائی نشأت گرفته باشد مختص عرفای ایرانی بوده است .
باورهای نیاکان ما در آئین بر اساس گفتار و پندار و کردار نیک بوده که بنیان تکامل است و حقیقت هم در همین سه اندرز است و این تکامل انسانی است که آدمی را به آدمیّت می رساند و مقام والی انسانیت را به بشر عنایت می کند و نه هیچ چیز دیگری که مردمان اصل را گذاشته و به فرع پرداخته و به اشتباه به پیرایه های خرافی استثماری و جاهلانه آویخته اند .
ما جملگی چنان در بی خردی خود غرقه هستیم و پای در باورهای غلط خود می فشاریم و با تعصب و نادانیِ شدید تمام باورهای خود را که روزگاربی خردی به خوردمان داده را حقیقت می پنداریم و برآن اصرار و ابرام می ورزیم که اگر حقیقت نیز روشن گردد آنرا نمی توانیم در باور خود بقبولانیم .
امّا ناگفته نماند معرفت انسان به خداوند امری حقیقی است و برای اینکه این را درک نمائیم مولوی با تلاش به بهترین صورت ممکن آنرا با آوردن داستان پیل در خانه ی تاریک به تصویر کشیده :
پیل اند خانه ی تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش ، مردم بسی
اندر آن ظلمت ، همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف می بسود
آن یکی را کف بر خرطوم افتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بُدست
همچنین هر یک به جـزوی که رسید
فهم آن می کرد هرجا می شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس ، همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همه ی او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر
کف بهل ، وز دیده ی دریا نگر
جنبشِ کف ها ز دریا روز و شب
کف همی بینی و دریا نی ، عجب
برای دریافت ادامه ی این اندز شیوا به دفتر سوم مثنوی مولوی ابیات 1250 مراجعه نمائید .
در مورد مسئله ی خلقت ، حقیقت این است که " جنبه ی تاریخی " کیش ها را برخی عاملی مانع و مزاحم می دانند و نمی گذارند " ارزش های جاودانی " را که واقعیت های تاریخی جلوه گاه آن است را به بینند ، و حتی مولوی در لا به لای اشاره های خود می گوید :
داستان موسی و ...... واقعه ای تاریخی نیست و نبوده که فقط یک بار روی داده باشد ، بل که نمایشی است جاودانی که در روح هر فرد بشری باز می شود .
ذکـر موسـی بند خاطرها شدست
کین حکایت هاست که پیشین بِدست
ذکـر موسـی بهـــر روپوشست ، لیک
نور موسـی نقـد تُـســت ، ای مردِ نیک
موسی و فرعون در هســـتی تُست
باید این دو خصم را در خویش جُست
در دریافت حقیقت باید کوشش نمود تا دربابیم منظور از آفرینش چه بوده است و چرا مخلوقی بنام انسان در آخرین مرحله و پس ازآفرینش هستی به وجود آمد ، که اگر دانستیم منظور از خلقت چه بوده ، حقیقت همچون نوری عالمتاب ما را روشن می نماید .
در انتهای مقاله به گفته ی " تنیسن " بسنده می نمایم :
" اینها پرتوهای شکسته ی تو اند ،
و تو ای سرور من ،
بیش از همه ی آنهائی " .