مولوی تمام نکته های راه تکامل و رسیدن به عشق را بسیار روشن در مثنوی برای سالک " آگاه " بیان نموده و قرار هم نیست تمام سالکان نکته ها را دریابند .

در داستان به شکار رفتن روباه و گرگ در خدمت شیر ، در دفتر اول ، نفی دیدن خود را به سالک راه رفته و آگاه اشاره می کند و از زبان شیر به گرگ می گوید :

چگونه گفتی ، بگو بدانم جائی که من باشم تو می گوئی  " ما " و " تو " ؟

گرگی که خود را دید و شیر بی مثل و مانندی همچو منی را ندید چه سگی باشد ؟

شاهنشاه یکیست ، این شاهنشاه را ندیدن و " مولا زاده "  و " شاهزاده "دیدن و ایکس و ایگرگ دیدن  و لقب درست نمودن نشان از خامی تمام سالک است ، انسان کامل هر دوران را نادیده گرفتن نشان از عدم شناخت اصول اولیه عرفان دارد و از ابلهی است و چنین کسی راه سلوک را حتی یک قدم نه پیموده است .

 و لذا شیر گفت اکنون پیش بیا ، ای خری که برای خود ارزش قائل شدی و خود را دیدی امّا ما را ندیدی .

و چون گرگ پیش آمد .

شیر پنجه زد و او را درید ، زیرا گرگ را فاقد مغز و تدبیر و عقلِ درستی دید پس او را به کیفر رسانید و کشت  ، زیرا دیدن شاه باید وجودت خودت را از یار ببرد و چون گرگ وجود خودش  ( و یا وجود هرکسی غیــــــــــــــــر از شاهنشاه ) را از یاد نبرد باید این چنین جانی را با زاری کشت .

در نهایت با وجود شیر باید در پیش او فانی از خود باشی .

هرچه  هست و نیست برای سالک از بین رفتنی است جز ذات خداوندی ، پس اکنون که وجود و هستی مجازی خود را در ذات و هستی حقیقی او محو نکردی ، هستی مخواه که هر کس در ذات او محو و فانی باشد از بین نمی رود ، زیرا به هستی حقیقی رسیده و از هستی مجازی خود گذشته و چون در هستی حقیقی او غرق شده باد از بین نمی رود .

هر کسی که با وجود " هستی " او ، از وجود خود  " من " و " ما " می گوید و برای هستی خود هستی می تراشد مردود درگاه الهی بوده و معدوم است .

هر که بر در او من و ما می زند

رد بابست او و بر لا می تند .